سروناز
سروناز بعد از شنا خسته وکوفته به اتاقش رفت لباس خواب را پوشید و روی تخت مثل جنازه ها افتاد وسطهای خواب بود که احساس کرد دو تا پرنده بزرگ روی شانه هایش نشستند. با ترس چشمهایش را گشود فضای اطرافش به خاطر نور خورشید خیلی روشن بود درد شدیدی از ناحیه کمر احساس کرد مثل این بود که دو تا پرنده از توی تنش در حال خارج شدنه با ترس و لرز به شانه اش نگاه کرد خبری از پرنده نبود سرش را بیشتر چرخاند باور کردنی نبود بال داشت دو تا بال بزرگ دقیقا مثل بال پرنده ها درد کمر از بین رفته بود اما سنگینی بالها، شانه هایش را کمی اذیت می کرد
خواست داد بزند که متوجه شد در اتاقش نیست. ساحل دریا بود لرزید آخرین مکان اتاقش بود نه دریا ، اندیشید شاید خواب باشد از اینرو چشم هایش را بست و فکر کرد خواب است باورش نمی شد.زیر لب دعا می کرد. دلش شور می زد ، انگار می خواست چیزی بگوید ولی نمی توانست چون هنوز باور نکرده بود بیدار است.
چشمهایش را به سختی باز کرد و دریا را دید به جای تخت، خاکی خنک و نرم را احساس کرد سواجل استرالیا نبود بیش از 5 سال بود که سروناز برای ادامه تحصیل در استرلیا تنها زندگی می کرد. اکثر شهرهای استرلیا را دیده بود نه این ساحل و دریا خیلی متفاوت بود. دریا آبی زلال و شفاف داشت تلالو نور خورشید بر دریا مثل یاقوت قرمز به نظر می رسید. ساحل خاکی به رنگ ارغوان بود سروناز رد قدمهایش را بر ساحل نگاه کرد اینگونه بود که دهها قدم از دریا تا ساحل برداشته بود اما او چیزی به یاد نمی آورد. سروناز به آسمان نگاه کرد. تمام آسمان دریای نور بود گویی جام بلور بود. ضربان قلبش تندتر شد قفل دهانش باز شد و گفت:
خدایا من کیستم ؟سرونازی با بال کنار این دریا چه می کنم؟
سمت دریا رفت و چهره خود را در آیینه آبی نگاه کرد دختری با قامتی بلند و کشیده ،پوستی سفید، گیسوانی به رنگ شب و چشمانی مثال آهو با پیراهنی به رنگ سفید با یقه ای دکلته آری خودش بود با دو بال بزرگ با پرهایی سفید. بالها را تکان داد تا تصویرش را در آب واضح تر ببیند. متوجه شد از دریا فاصله گرفته است حس خوبی بود دقیقا مثل شناگری که توی آب ملق میزند و زیر آبی با سرعت شنا می کند. بالهایش را مانند دست کرال تکان داد و از دریا به سمت ساحل دور شد.
در چند کیلومتری ساحل کوهی نورانی را می دید. حال دیگر در خیالش پرواز بود و لحظه ها و دقایق را احساس نمی کرد مسافری با دو بال به سوی آن وادی نور بود.
نزدیکهای دامنه کوه دو دلباخته را دید زنی با زلف آشفته و خندان لب و مست با پیراهن شب ،غزل خوان بود و جامی در دست دور مردی که تا خر خره مشروب خورده بود روی خاک ولو بود می چرخید و می گفت :
اگر من مجبور شوم که 80 روز دور دنیا بگردم . 80 بار دور تو می گردم چون تو دنیای منی
سروناز با خنده گفت:
دنیا خیلی وقته تموم شده
مرد گفت: تو اهل آسمونایی اون آسمونای بلند
سروناز در حالی که دور می شد گفت: نمی دونم
به دامنه کوه که رسید گرمای زیادی را احساس کرد به خاطر همین به آرامی روی دامنه نشست تا کمی استراحت کند سنگهای دامنه خیلی داغ بودند و کاکتوس هایی هم روی این سنگها روییده بودند ناگهان صدای ناله ایی از پشت یک سنگ توجه سروناز را جلب کرد که می گفت:"بهشت را به بها دهند،نه به بهانه”.
سروناز پیش خودش فکر کرد این صدا آشناست بله استاد اخلاقش بودکه دوست داشت همه را به زور به بهشت ببرد. چه آن فرد ارزشش را داشته باشد چه نداشته باشد. آدم خاصی بود با اینکه درس اخلاق می داد خیلی چشم چران بود. ادعای دین ومذهب داشت و حجاب را برای زنان حکم اجباری می دانست اما دریغ از یک نگاه پاک از این آدم وقتی زنی با حجاب و زیبا می دید با نگاه هوس آلودش زن را ارزیابی میکرد و حال سروناز می دید با اینکه حجاب ندارد این مرد یاد گرفته حجاب اول باید در نگاه باشد.
سروناز با مهربانی گفت : کمکی از من ساخته است
استاد اخلاق گفت: چشاتو به من قرض میدی خیلی وقته چیزی نمی بینم
سروناز که تازه متوجه شده بود استاد نجیبش کور شده بی صدا به سمت قله کوه پرواز کرد.
حین پرواز در قسمتی از کوه غاری را دید تاریک و بزرگ که صدای گریه از آن می آمد به سمت صدا رفت وقتی صفحه های پوسیده ی دلش را ورق می زد ، آن روزهای مبهم و گنگ كه دیگر گرد فراموشی بر چهره هایشان نشسته بود را به خاطر آورد . آن روزها این مرد عاشق سروناز بود و سروناز در غم عذاب وجدان که چه سنخیتی بین من و تو وجود دارد که عاشق من باشی اما این مرد بی واهمه زورق آرزوهایش را در دریای عشق پارو میزد و به پیش می رفت، غافل از اینكه در این آبی زیبا همه چیز آن طور نبود كه به نظر می رسید.
مردی لاابالی بود و بوالهوس با هر زنی همخواب بود اما سروناز دختری بود که عشق را افلاطونی می دانست نه هوس. گرچه عقل بر مرد نهیب می زد دلش هیچ اعتنایی نمی كرد ، گویی چشمانش جز آن آبی زیبا چیز دیگری نمی دید . این عشق یا هوس بارها سروناز را آزرده بود. آخر عشق یک طرفه تلخی مرگ را بارها به کام سروناز داده بود. نه های مکرر فایده ای نداشتند تا این که سروناز به خاطر دوری از این مرد ترک محل تحصیل می کند به شهری دیگر برای ادامه تحصیل می رود
اما افسوس ، افسوس مرد زمانی این حقیقت را دریافته بود كه خود را اسیر سیاهچال های غم می دید و از هوای مسموم آن استشمام كرده بود
مرد به سروناز گفت:
به راستی كه دریای عشق ساحل ندارد
سروناز با لبخندی بر لب گفت:
ای گنه کرده برو من بیگناهم
مرد:
آخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده آدم می تونه بد باشه مگه فرشته هم بده
سروناز: شنیدم این روزا خلوت می کنی راستی قلبتو دادی به کسی
اون کیه که به جای من براش دلواپسی
مرد گفت:
فرشته آرزوهام به گریه های من نخند
همین موقع بود که یک دختر چشم سفید گیسو طلا پرید بغل مرد قصه ها
سروناز با خنده گفت: دیدی گفتم دستای تو مهمون دستای دیگه است
نگات پیش منه اما دلت جای دیگه است چشات دنبال چشمای دیگه است
سروناز روزهای تنهایی را به یاد آورد گرچه زندگی بدون مرد زندگی بدون احساس عاشقانه ای است .ولی زندگی کردن با همچین مردی از آن روزهای تنهایی تلختر به نظر می رسید. گرما وتاریکی غار برای سروناز تحمل ناپذیر بود خواست از در غار خارج شود که مردی دیگر جلویش را گرفت و گفت در صورتی از این غار خارج می شوی که جواب مرا بدهی والا باید اینجا بمانی همدم من شوی این مرد همکلاسی سروناز بود با وجود اینکه زن و بچه داشت به سروناز پیشنهاد ازدواح داده بود و سروناز نپذیرفته بود
سروناز گفت: قبول به شرطی که جواب داشته باشد سوالت
مرد یک زن از ته غار یافت و او را در آغوش کشید و گفت ثابت کن در آغوش من زن نیست
سروناز باخنده گفت: کدام زن؟
مرد با شرمندگی کنار رفت و سروناز پروازش را ادامه داد تا رسید به دامنه ای سر سبز پر بود از حوریان مست که می رقصیدند و آواز می خواندند
هزاران نرگس از چرخ جهانگرد
فرو شد تا برآمد يك گل زرد
ورود سروناز را جشن گرفته بودند سروناز مانند خورشيد بود مثل نور مثل سپيده زیبا و با نشاط بود ُ صدای خنده و قهقهه فرشته ها فضا را آکنده بود که مردی زیبا و خوش لباس با قامتی بلند به سمت سروناز آمد و گفت تو بنده برگزیده ای هستی چرا که همیشه خندان هستی
سروناز با خنده گفت: برگزیده تو خنده
مرد زیبا گفت : عصبی نشو! آرام باش!شعرت را بگو
سروناز : خیلی وقته که شعرم نمیاد
مرد: فکر نکن سردرد نگیر عصبی نشو اصلا شعرم نگو
سروناز با خنده گفت: حالا که برگزیده شدم یه فرشته می خوام که مراقبم باشه
مرد: هیچ فرشته ای نمی تواند مراقب فرشته ای دیگر باشد
سروناز اونقدر خندید که فرشته گفت : من عاشق خنده های تو ام زن من میشی تا همیشه مراقبت باشم
همین موقع بود که صدای زنگ در سروناز را از خواب ناز بیدار کرد آلکس بود خبر قبول شدن مقاله سروناز را در یک ژورنال معتبر آورده بود .
