تبليغاتX
قصه های یاسمن گولایی

قصه های یاسمن گولایی

سروناز

سروناز بعد از شنا خسته وکوفته به اتاقش رفت لباس خواب را پوشید و روی تخت مثل جنازه ها افتاد وسطهای خواب بود که احساس کرد دو تا پرنده بزرگ روی شانه هایش نشستند. با ترس چشمهایش را گشود فضای اطرافش به خاطر نور خورشید خیلی روشن بود   درد شدیدی از ناحیه کمر احساس کرد مثل این بود که دو تا پرنده از توی تنش در حال خارج شدنه با ترس و لرز به شانه اش نگاه کرد خبری از پرنده نبود سرش را بیشتر چرخاند باور کردنی نبود بال داشت دو تا بال بزرگ دقیقا مثل بال پرنده ها درد کمر از بین رفته بود اما سنگینی بالها،  شانه هایش را کمی اذیت می کرد

خواست داد بزند که متوجه شد در  اتاقش نیست. ساحل دریا بود لرزید آخرین مکان اتاقش بود نه دریا ، اندیشید شاید خواب باشد از اینرو چشم هایش را بست و فکر  کرد خواب است باورش نمی شد.زیر لب دعا می کرد. دلش شور  می زد ، انگار می خواست  چیزی بگوید ولی نمی توانست چون هنوز باور نکرده بود بیدار است.

چشمهایش را به سختی باز کرد و دریا را دید به جای تخت، خاکی  خنک و نرم را احساس کرد سواجل استرالیا نبود بیش از 5 سال بود که سروناز برای ادامه تحصیل در استرلیا تنها زندگی می کرد. اکثر شهرهای استرلیا را دیده بود نه این ساحل و دریا خیلی متفاوت بود. دریا آبی زلال و شفاف داشت تلالو نور خورشید بر دریا مثل یاقوت قرمز به نظر می رسید. ساحل خاکی به رنگ ارغوان بود سروناز رد قدمهایش را بر ساحل نگاه کرد اینگونه بود که دهها قدم از دریا تا ساحل برداشته بود اما او چیزی به یاد نمی آورد.  سروناز به آسمان نگاه کرد. تمام آسمان دریای نور بود گویی جام بلور بود. ضربان قلبش تندتر شد قفل دهانش باز شد و گفت:

خدایا من کیستم ؟سرونازی با بال کنار این دریا  چه می کنم؟

 سمت دریا رفت و چهره خود را در آیینه آبی نگاه کرد دختری با  قامتی بلند و کشیده ،پوستی    سفید، گیسوانی به رنگ شب و چشمانی مثال آهو با پیراهنی به رنگ سفید با یقه ای دکلته آری خودش بود با دو بال بزرگ با پرهایی سفید. بالها را تکان داد تا تصویرش را در آب واضح تر ببیند. متوجه شد از دریا فاصله گرفته است حس خوبی بود دقیقا مثل شناگری که توی آب ملق میزند و زیر آبی با سرعت شنا می کند.  بالهایش را مانند دست کرال تکان داد و از دریا به سمت ساحل دور شد.

در چند کیلومتری ساحل کوهی نورانی را می دید.   حال دیگر در خیالش پرواز بود و لحظه ها و دقایق را احساس  نمی کرد  مسافری با دو بال به سوی آن وادی نور بود.

نزدیکهای دامنه کوه دو دلباخته را دید زنی با زلف آشفته و خندان لب و مست با پیراهن شب ،غزل خوان بود  و جامی در دست دور مردی که تا خر خره مشروب خورده بود روی خاک ولو بود می چرخید و می گفت :
اگر من مجبور شوم که 80 روز دور دنیا بگردم . 80 بار دور تو می گردم چون تو دنیای منی

سروناز با خنده گفت:

دنیا خیلی وقته تموم شده

مرد گفت: تو اهل آسمونایی اون آسمونای بلند

سروناز در حالی که دور می شد گفت: نمی دونم

به دامنه کوه که رسید گرمای زیادی را احساس کرد به خاطر همین به آرامی روی دامنه نشست تا کمی استراحت کند سنگهای دامنه خیلی داغ بودند و کاکتوس هایی هم روی این سنگها روییده بودند ناگهان صدای ناله ایی از پشت یک سنگ توجه سروناز را جلب کرد که می گفت:"بهشت را به بها دهند،نه به بهانه”.

سروناز پیش خودش فکر کرد این صدا آشناست بله استاد اخلاقش بودکه دوست داشت همه را به  زور به بهشت ببرد. چه آن فرد ارزشش را داشته باشد چه نداشته باشد. آدم خاصی بود با اینکه درس اخلاق می داد خیلی چشم چران بود. ادعای دین ومذهب داشت و حجاب را برای زنان حکم اجباری می دانست اما دریغ از یک نگاه پاک از این آدم وقتی زنی با حجاب و زیبا می دید با نگاه هوس آلودش زن را ارزیابی میکرد و حال سروناز می دید با اینکه حجاب ندارد این مرد یاد گرفته حجاب اول باید در نگاه باشد.

سروناز با مهربانی گفت : کمکی از من ساخته است 

استاد اخلاق گفت: چشاتو به من قرض میدی خیلی وقته چیزی نمی بینم

سروناز که تازه متوجه شده بود استاد نجیبش کور شده بی صدا به سمت قله کوه پرواز کرد.

حین پرواز  در قسمتی از کوه غاری را دید تاریک و بزرگ که صدای گریه از آن می آمد به سمت صدا رفت وقتی صفحه های پوسیده ی دلش را ورق می زد ، آن روزهای مبهم و گنگ كه دیگر گرد فراموشی بر چهره هایشان نشسته بود را به خاطر آورد . آن روزها این مرد  عاشق سروناز بود و سروناز در غم عذاب وجدان که چه سنخیتی بین من و تو وجود دارد که عاشق من باشی اما این مرد بی واهمه زورق آرزوهایش را در دریای عشق پارو میزد و به پیش می رفت، غافل از اینكه در این آبی زیبا همه چیز آن طور نبود كه به نظر می رسید.

 مردی لاابالی بود و بوالهوس با هر زنی همخواب بود اما سروناز دختری بود که عشق را افلاطونی می دانست نه هوس. گرچه عقل بر مرد نهیب می زد دلش هیچ اعتنایی نمی كرد‌ ، گویی چشمانش جز آن آبی زیبا چیز دیگری نمی دید . این عشق یا هوس  بارها سروناز را آزرده بود. آخر عشق یک طرفه  تلخی مرگ را بارها به کام سروناز داده بود. نه های مکرر فایده ای نداشتند تا این که سروناز به خاطر دوری از این مرد ترک محل تحصیل می کند به شهری دیگر برای ادامه تحصیل می رود

 اما افسوس ، افسوس مرد زمانی این حقیقت را دریافته بود  كه خود را اسیر سیاهچال های غم می دید و از هوای مسموم آن  استشمام كرده بود

مرد به سروناز گفت:

به راستی كه دریای عشق ساحل ندارد

سروناز با لبخندی بر لب گفت:

ای گنه کرده برو من بیگناهم

مرد:

آخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده آدم می تونه بد باشه مگه فرشته هم بده 

سروناز: شنیدم این روزا خلوت می کنی راستی قلبتو دادی به کسی
اون کیه که به جای من براش دلواپسی
مرد گفت:
فرشته آرزوهام به گریه های من نخند

همین موقع بود که  یک دختر چشم سفید گیسو طلا پرید بغل مرد قصه ها

سروناز با خنده گفت: دیدی گفتم دستای تو مهمون دستای دیگه است
نگات پیش منه اما دلت جای دیگه است چشات دنبال چشمای دیگه است

سروناز روزهای تنهایی را به یاد آورد گرچه زندگی بدون مرد زندگی بدون احساس عاشقانه ای است .ولی زندگی کردن با همچین مردی از آن روزهای تنهایی تلختر به نظر می رسید. گرما وتاریکی غار برای سروناز تحمل ناپذیر بود خواست از در غار خارج شود که مردی دیگر جلویش را گرفت و گفت در صورتی از این غار خارج می شوی که جواب مرا بدهی والا باید اینجا بمانی همدم من شوی این مرد همکلاسی سروناز بود  با وجود اینکه زن و بچه داشت به سروناز پیشنهاد ازدواح داده بود و سروناز نپذیرفته بود

سروناز گفت: قبول به شرطی که جواب داشته باشد سوالت

مرد یک زن از ته غار یافت و او را در آغوش کشید و گفت ثابت کن در آغوش من زن نیست

سروناز باخنده گفت: کدام زن؟

مرد با شرمندگی کنار رفت و  سروناز پروازش را ادامه داد تا رسید به دامنه ای سر سبز پر بود از حوریان مست که می رقصیدند و آواز می خواندند

هزاران نرگس از چرخ جهانگرد
فرو شد تا برآمد يك گل زرد

 ورود سروناز را جشن گرفته بودند سروناز مانند خورشيد  بود مثل نور مثل سپيده زیبا و با نشاط بود ُ صدای خنده و قهقهه فرشته ها فضا را آکنده بود که مردی زیبا و خوش لباس با قامتی بلند به سمت سروناز آمد و گفت تو بنده برگزیده ای هستی چرا که همیشه خندان هستی

سروناز با خنده گفت: برگزیده تو خنده

مرد زیبا گفت : عصبی نشو! آرام باش!شعرت را بگو

سروناز : خیلی وقته که شعرم نمیاد

مرد: فکر نکن سردرد نگیر عصبی نشو اصلا شعرم نگو

سروناز با خنده گفت: حالا که برگزیده شدم یه فرشته می خوام که مراقبم باشه

مرد: هیچ فرشته ای نمی تواند مراقب فرشته ای دیگر باشد

سروناز اونقدر خندید که فرشته گفت : من عاشق خنده های تو ام زن من میشی تا همیشه مراقبت باشم

همین موقع بود که صدای زنگ در سروناز را از خواب ناز  بیدار کرد آلکس بود خبر قبول شدن مقاله سروناز را در یک ژورنال معتبر آورده بود .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 19:9  توسط اعظم جلالی  | 

موبایل 2

تو  رستوران نشسته بودم به اطراف که چشم مینداختم پر از دختر و پسرهایی بودند که  اوقات خوشی  با هم میگذراندند.برخی پسرها از نظر چهره تفاوت چندانی با دخترها نداشتند و ابروهای گرفته شده آنها و رژ لب و سفید کننده و... و از همه جالبتر طرز حرکات پسرها خیلی شبیه دخترها بود و گاهی هم برعکس، برخی دخترها یه جورائی خودشون رو مثل پسرها کرده بودند. در این بین پسری با چشمان براق نظر من رو به خودش جلب کرد کمی محجوب به نظر می رسید و تا حدی خجالتی بود چون با لبخند من چشماشو می بست. همین جور که داشتم می خندیدم متوجه شدم که پدر و مادر این بچه اصلا دوست ندارند که من با پسرشون شوخی کنم سریع نگاهمو به در دوختم.

صدای تند موسیقی با همهمه و خنده ها و شیطنت های دختر و پسرها در هم آّمیخته بود یهو نگاهم به طرف در خیره شد دقت که کردم دیدم جواد یصاری و کورش احمدی وارد رستوران شدند اسم جواد یصاری رو دقیق نمی دونستم یه بار سر کلاس حل تمرین آمار  يک دانشجوي دکترا، استادمون بود که فکر کنم توي زندگيش به غير از درس خوندن کار ديگه اي نکرده! چون  وقتی از بچه ها خواست خودشون را معرفی کنند بچه هاسر به سرش گذاشته بودند هر کی با یک اسم خنده داری خودش را معرفی می کرد این پسره هم خودش را «جواد يصاري» معرفی کرد، استادم بدون اينکه اين اسم براش آشنا باشه و گفت چه اسم جالبی و همه زدن زير خنده:) وقتي استاد از علت خنده بچه ها پرسيد پسره بازم گفت: استاد آخه جواد يصاري بانمکه :)

تو ذهنم سعی می کردم اسم واقعی جواد یصاری رو به یاد بیارم فایده ای نداشت چون هم رشته ای نبودیم و فقط سر کلاس آمار دیده بودمش. کورش احمدی از دور سلام کرد و با تکون دادن سر و لبخندی  جوابش را دادم .احمدی  بعد از سفارش غذا نزدیک میز آمد و گفت : تنهایی ؟

گفتم: نه منتظر دوستم هستم الان دیگه میاد

گفت: پس مزاحمت نمی شویم

گفتم: آقای میمون اسمش چیه

شانس آوردم جواد یصاری رفته بود دستاشو بشوره و اونجا نبود

گفت: میمونو خوب اومدی چطور یادت نمیاد جواد یصاری سر کلاس آمار

گفتم : می خواستم بگم مهمون نمی دونم چرا گفتم میمون

گفت: میمون خیلی بهش میاد

 به سمت میز کناری رفت نشست و با خنده گفت اقا میمون اگه بفهمه نابودت می کنه

گفتم: بهش نگیا حال و حوصله دعوا ندارم

همین موقعه بود که ویدا با قیافه ای شاد و ذوق زده وارد رستوران شد . با خنده پیشم اومد و گفت باید شیرینی بدی

گفتم : برای چی

گفت: اول شیرینی بعد من میگم

گفتم: خیله خوب ناهار امروز با من

ویدا گفت: کمه

گفتم: می خوای یه رقص بندری هم برات بیام بگو دیگه جونم دراومد

گفت: یک هفته ناهار

گفتم: خیله خوب جهنم ضرر بگو جونمو گرفتی

گفت: دیونه از 10 یازده شدی

گفتم: مگه میشه

گفت: منم تعجب کردم از خود دکتر پرسیدم دکتر گفت این بهترین راه حلی بود که برای حل این مساله تا به حال دیدم به خاطر همین یک نمره بیشتر بهت داده

گفتم: واقعا که کجای این خبر شیرینی داشت اونم یک هفته ناهار

گفت: لوس نشو راستی محمد کو

گفتم: نیومد شایدم اومد من نشناختمش

گفت: یا خودش میاد یا خبر مرگش

گفتم: اشكم شبيه خون جگر شد نيامد /عمرم در این قرار بسر شد نیامد

ویدا با خنده گفت: قراربخش دل بی قرار آمدنی است / ملال رفتنی و غمگسار آمدنی است

گفتم: دنيا دگر به رنگ انتظار شد نيامد/ طاقت تمام و درد بي شمار شد نيامد

گفت: خبر آمد خبري در راه است/سرخوش آن دل که از آن آگاه است

گفتم:  آنقدر ساز انتظار را شنيده ام كه خبر/تنهاترين نواي روزگار شد نيامد

گفت : خبر دهید به دل‏خستگان تشنه مهر /شراب عاطفه‏ای خوش‏گوار در راه است

ویدا گفت: بسه دیگه شب شعر که نیست از گشنگی مردم

گفتم: ناهار چی می خوری

با ولع گفت: استیک گوشت با سالاد فصل

بعد از سفارش ناهار گفتم: راستی اسم جواد یصاری چیه

گفت: فکر کنم محمد رضا سرخوش

گفتم: یعنی این به من پیامک داده بود خودم می کشمش

ویدا گفت: راست می گی خیلی شره حتما کار خودشه غصه نخور بعد از ناهار حالشو می گیریم

گفتم : چه جوری

گفت: اونش با من

گفتم: حیف اون شعرا که واسه انتظار همچین آدمی گفتیم

گفت : نه شعرا واسه این نبود که واسه  همونو که باید باشه

خندیدیم و در فکر تلافی این پیامک ناهار رو با اشتهای کامل خوردیم.

با ویدا به سایت رفتیم و ویدا مشغول تایپ این متن شد:

اطلاعیه و شروط ازدواج یک آقا پسر

 از کليه دوشيزگان قدبلند زيباروي واجد شرايط زير تقاضا داريم تقاضانامه ها و رزومه خود را جهت ربودن دل بنده به صورت پيامک به شماره موبایل  ... يا به وسيله ايميل به نشاني بنده بفرستند نامه هم با خط خوش قبول است.

اینجانب محمد جواد یصاری پس از انجام بررسي هاي کامل، نام افراد داراي صلاحيت را به وسيله همين تريبون اعلام خواهم کرد

نکته: ما تو کارمون پارتي بازي نداريم، يعني لطفا از قرار دادن پول نقد در نامه خود بپرهيزيد و هي نگيد ما فاميل فلاني هستيم

شرايط پذيرش

 سن بالاتر از 18سال و کمتر از 22سال باشد
 قد کمتر 165سانتيمتر و بالاتر از 175سانتيمتر نباشد

از آدمهای خنگ خوشم نمیاد ضریب هوشی  بالای 120 باشد

افراد خيلي ترکه اي و زيادي چاق قابل پذيرش نيستند. (چون من حوصله رژيم چاقي و کلاس لاغري ندارم)
 هر وقت من خواستم مي ريم هر رستوراني که من گفتم. آبگوشت، کوفته، کله پاچه و ميرزاقاسمي با کلي سيرترشي دوست دارم
 اهل کادو خريدن و هر روز لاو ترکوندن نيستم
اگر خداي نکرده، زبانم لال، خدا اون روز زو نياره که ازدواج کردم و وبال گردنم شدي، مامانم اينا و مامانت اينا نداريم. خوشم نمياد
 عمراً نفقه بدم. چهارده تا هم بيشتر مهر نمي کنم
 بايد يک جايي کار کني، يک کاري هم واسه عصر من گير مياري چون حوصله مسافرکشي و رانندگي ندارم
 بابات بايد پولدار باشه تا من در صورت لزوم بتونم بتيغمش
پول اضافي ندارم براي پوشک کامل بچه بدم. مي ري کهنه و لاستيک مي خري، خودت مي شوري
 به مامانت مي گي سيسموني خوب بياره
 بايد خوشگل باشي چون پول واسه جراحی زیبایی ولوازم آرايش نمي دم
 موهاي وزوزي نبايد داشته باشي، چون نرم کننده ايراني الآن شيشه اي هزار تومن شده
 موهاي خرمايي و مشکي رو ترجيه مي دم
نبايد ورزشکار باشي چون قدرتت خيلي زياد مي شه
اگه سر کار بري يا کاري داشته باشي نبايد ديرتر از 5 خونه باشي
از الان بايد کلاس آيروبيک بري تا چندسال ديگه بد هيکل نشي، پولشم از بابات بگير. من 10سال ديگه زن شکم گنده نمي خوام
بايد فال قهوه بلد باشي بگيري، چون من دوست دارم
مانتوي تنگ نمي پوشي
 دوستات رو هم هر روز نمياري خونه. فهميدي
يک ماشين ظرف شويي هم قاطي جاهازت بذار. دوست ندارم پوستم خراب بشه
 لازم نيست واسه يک خونه 50متري، جاهاز خونه 200متري بخري
 من مبل تختخواب شو دوست دارم
حالا در خدمتيم

در حین خوندن این متن اونقدر خندیدیم که تو سایت همه با تعجب نگاهمون کردند

20 تا  کپی از آگهی ازدواج گرفتیم و در تمام تابلو اعلانات دانشکده نصب کردیم هر کس آگهی رو می خوند از خنده روده بر می شد  حین چسبوندن آگهی آخر بودیم که موبایلم زنگ زد:

الو

گفتم سلام

گفت: من یاسمن حقشناس هستم موبایل شما با موبایل من عوض شده

گفتم: امکان نداره

گفت: امروز صبح تو دفتر گروه برق این اتفاق افتاده
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 19:55  توسط اعظم جلالی  | 

موبایل 1

موبایل 1

به همراه ویدا منتظر دکتر شمس  در دفتر گروه بودیم اون روز قرار بود نمره ها رو اعلام کنه من که صبحانه نخورده بودم احساس گشنگی داشتم به ویدا گفتم: خوراکی

ویدا ساقه طلایی را به من داد و من مشغول خوردن شدم

ویدا گفت : اوه اوه ساعت 10 شد بدو

با عجله کیفم را برداشتم و به همراه ویدا دفتر گروه را ترک کردم آقای وحیدی دفتردار گروه که سرش کمی تاس بود گفت: بیسکوییتت

منم گفتم: سبوس داره واسه رشد مو خوبه بخور

ویدا با خنده گفت: اول تو برو تو بعد من میام

با گستاخی کامل بدون در زدن رفتم داخل کلاس تقریبا همه بودند با نگاه دنبال جای خالی گشتم ردیف اول خالی بود و ردیف آخر که عشق من و ویدا بود توسط بچه پرروهای کلاس اشغال شده بود. رفتم جلو نشستم. استاد در حال حرف زدن بود که ویدا وارد شد و به انتهای کلاس رفت. با صدای مخفی بلندی گفت: اعظم بیا جا باز شد

با خنده پا شدم و وسط حرف استاد ته کلاس پیش ویدا رفتم

استاد قبلاً گفته بود که سر کلاس راه نریدمن اصلاً خوشم نمی یاد. با خشم گفت: خانم  شما یک اخطار گرفتی

ویدا با خنده گفت: اعظم حواست باشه دیگه اخطار نگیری که از کلاس اخراج می شی

صبا گفت: تازه ممکنه کلاس بعدی رو هم از دست بدی چون تو دفعه پیش هم یک کارت گرفته بودی

همه مردیم از خنده بقیه کلاس زمین فوتبال شده بود فقط چند نفر ردیف اول درس گوش می دادند و بقیه می خندیدند و می خندوندن یکی میگفت بیایید موج مکزیکی بریم.یکی می گفت آقا قبول نیست ما 10 نفره ایم و …!!!
آخرش استاد دید نمی شه ،اومد ته کلاس ایستاد .گفت که من با شماها چی کار کنم دید کیوانی  می خندد.  گفت آقا اگه شما می خوای از کلاس برو بیرون.کیوانی هم بلند شد رفت.ویدا گفت واای با کارت قرمز مستقیماً اخراجش کرد و …!شهابی گفت عیب نداره. تو 90 نشون می ده ،معلوم می شه که باید اخراج می شد یا نه!! چون من نزدیک به صحنه نبودم..!

 ویدا آلبالو خشکه داشت و در عین خنده می خوردیم  من   انقدر خندیدم که حالم داشت به هم می خورد. استاد  چشم غره ای رفت فایده ای نداشت خنده ام بند نمی آمد استاد گفت: لطفاً دیگه نخندین وگرنه باید تشریف ببرین بیرون! من هم که پررو، گفتم من نمی‌خندم! حالا این در حالتی بود که کتابم رو گرفته بودم جلوی صورتم و نمی‌آوردم پایین اما خب شونه‌هام  می‌لرزیدند! استاد گفت کتاب رو بیآرید پایین، شما دارید می‌خندید! من متاسفانه یه ذره زیادی پررو هستم و کتاب رو آوردم پایین، چشمام رو انداختم تو چشماش و تو روش هرهر ‌خندیدم و با کمال وقاحت ‌گفتم ولی من نمی‌خندم!!! بیچاره دیگه کم آورد و گفت بسیار خب کافیه!

ویدا با خنده گفت: بیچاره نمیدونه خندیدن یعنی چی

گفتم : آره باید خندیدن دیشبمون میدید اونوقت می فهمید

شب قبل با ویدا داشتیم فیلم وحشتناک می دیدیدم که ویدا یهو گفت من دیگه می خواهم شوهر کنم مامانم گفت چرا؟ ویدا گفت تا هر وقت از فیلم وحشتناک ترسیدم بپرم بغلش

مامانم گفت نمی خواد شوهر کنی هر وقت ترسیدی بپر بغل خودم و تا جایی که تونستیم غلت خوردیم و خندیدیم

ویدا گفت: استاد منو عجیب یاد یکی از شخصیت های کارتونی معروف می اندازه اگه گفتی کی؟
گفتم : اسم کارتونش را بگو بقیه اش را من می گویم

گفت :همون کارتون که یارو می گفت: من مریم گلیم، روزماری جون، جعفری . یادته؟

یاد شوید افتادم سگی که  تند و تیز و پر حرف و در عین حال خجالتی بود. گفتم شوید

اونقدر خندیدیم که استاد با چشم غره ته کفشش محکم به زمین می کوبید برای اینکه جلوی خندمون را بگیریم شروع کردیم به بشگون گرفتن از هم دیگه فایده نداشت آخه قیافه استاد مثل کسی شده بود که داشت لزگی می رقصید. صبا گفت استاد میشه یه سوال از شما بپرسم ؟ با اخم گفت : بپرس گفت : استاد شما ترمی چند تا کفش میخرین با این ضربه های که میزنین باید حد اقل ده دوازده تایی کفش بخرین  کلاس تو این لحظه پوکید استاد هم خندید. بعد حدود نیم ساعتی   از استاد 30 سال پیشش صحبت  کرد که چقدر خوب بوده و اینکه نمی دونه هنوز زنده است یا مرده و گفت بچه ها 30 سال دیگه شما پشت سر من چی میگین؟؟

من گفتم می گیم خدا بیامرزتش

خلاصه کلاس با خنده و شادی تموم شد. من و ویدا به خاطر  شیری که صبح خورده بودیم احتیاج مبرم به دستشویی داشتیم به سمت دستشویی خواهران رفتیم قیامت بود. رو به ویدا گفتم باید از  شگرد همیشگی استفاده کنیم. ویدا تابلوی دستشویی خواهران را که آهن ربایی بود کند و من به سمت دستشویی برادران رفتم تابلوی دستشویی برادران رو کندم ویدا تابلوی خواهران را نصب کرد تابلوی برادران را ازمن گرفت خواست به سمت در دستشویی خواهران بره تا تابلوی بردران را نصب کند گفتم :خواهران گناه دارند بگذار برادران ساعتی در عذاب باشند با خنده ای گفت : راست می گی حق تقدم با خانم هاست

تابلو را به پشت روی صندلی  گذاشت دستشویی برادران فقط 3 نفر بودند یک نفر داشت وصو می گرفت و یکی دیگر دستش را می شست و یکی دیگر داخل بود با خشونت گفتم: مگه تابلو رو ندیدید پسری که وضو می گرفت گفت: اینجا دستشویی آقایان است

ویدا گفت: اشتباه می کنید. به سمت در رفت و تابلو را دید و اومد با شرمندگی جورابش را برداشت گفت : شرمنده  بقیه آقایان نیز سریع دستشویی را ترک کردند با خوشحالی رفتیم داخل  و کلی خندیدیم. بعد از رفع حاجت تابلوی خواهران و برادران را به سر جای اولشان باز گرداندیم.

صدای موبایلی شنیدیم از تو کیف من می اومد ولی این صدای گوشی من نبود و گوشی خودم بود به ویدا گفتم: شیطون کی صداشو عوض کردی

باخنده گفت: کار من نیست

صدای مرد غریبه ای بود گفت: سلام عزیزم

گفتم: چایی نخورده فامیل شدی؟ شما؟

گفت: منم جیگر

خلاصه کلی حالشو گرفتم و خندیدیم ویدا گفت: اگه به مامانت نگفتم مزاحم تلفنی وای وای

با خنده گفتم : تازه کجاشو دیدی همین موقع یک پیامک با این مضمون گرفتم : سلام دلبرم منم محمد شارژ موبایلم تموم شده برای ناهار بیا مارتین منتظرتم

پیامک رو به ویدا نشون دادم ویدا گفت: محمد کیه ناقلا چرا نگفته بودی با معصومیت گفتم به جون ویدا نمیدونم کیه؟

ویدا گفت: شاید محمد میرزایی باشه

گفتم : غلط کرده چه زود خودمونی شد

ویدا گفت: حالا برو ببین چه خبره فقط نشوریشا گناه داره

گفتم: من نمیرم

ویدا گفت: غلط کردی پسر مردم دل داره تو برو من میام اول برم ببینم نمرمون چند شده وسطای مهمونی میام

با خنده گفتم : زود بیا تا نکشمش

گفت: بیچاره خیلی وقته از دست تو مرده خبر نداری

با هیجان فراوان به سمت رستوران مارتین رفتم وارد که شدم قیافه هیچ کس برایم آشنا نبود . نشستم بدون اینکه چیزی سفارش دهم . ادامه دارد

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:12  توسط اعظم جلالی  | 

یک روز نحس

به همراه داداشی وارد ساختمون مجللی شدیم کارت دعوتم را به داداش دادم.دربان جلویمان را گرفت. به داداشی گفتم وقتی مرا به مهمانی احساس می بری باید  تاخرخره خربزه  طنز به من بدی یا ودکای برابر با اصل غزل تا حال کنم .

داداش گفت امشب با کلیم کاشانی پیتزا  می خوریم و با بیدل ؛ بیدل بازی  می کنیم.اگر حکم بلد نباشد.حکم می کنیم دل و با عقل سر  ببرد.

تالار پر بود از آدمهای اهل حال همه مست بودند و شعر می خواندند.

یک نفر پشت دیوار ملکوت داد می زد

بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار

فکری به حال خویش کن این روزگار نیست.

 بیدل رودل کرد و من مانده بودم که مست شوم یا رقصان داداشی چشم غره ای کرد و سریع خودم را جمع کردم و رو به مردي با کت و شلوار سفيد و چهره ايي دوست داشتني که حالت ابروهايش هنگام رقص کمي استثنايي بود. گفتم

صبحدم مرغ چمن با مرغ نوخاسته گفت

ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت

گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی

جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم


داداشی غیرتی شد و دستم را گرفت و بزور مرا با خود برد.ملکه ارزوها طناز و لولیانه با ناز و کرشمه می امد   شعر سیاه هندی مزمزه می کرد. پیش خودم گفتم گور بابای هر چه پیتزا و خربزه است. یک حوری به داداشی گفت:

من نور پاکم ای پسر نه مشت خاکم مختصر
آخر صدف من نيستم من دُرِّ شهوار آمدم
ما را بچشم سر مبين ما را بچشم سر ببين
آنجا بيا مارا ببين کاينجا سبکسار آمدم
داداشی گفت:

يارم به بازار آمدست چالاک و هشيار آمدست
ورنه ببازارم چه کار وي را طلب کار آمدم
دیدم داداشی هوایی شده با صدای بلند  گفتم  دلم گرفت بریم با عجله از اون مهلکه دورش کردم.   رسیدیم به خیمه ای که پر از خیام بود.ان طرفتر بازار دل و قلوه دادن حوریان داغ بود. بعضی هاشان داشتند ؛ رباعی قرقره می کردند.بد جوری صدای تار ، می امد.

 سر دسته لولیان، نشابوری بود پر از اواز حجاز که می گفت

تا دست به اتفاق بر هم نزنیم

پایی ز نشاط بر سر غم نزنیم

 خیزیم و دمی زنیم پیش از دم صبح

کاین صبح بسی دمد که ما دم نزنیم

همین موقع صدای آژیر خطر بمب را شنیدیم غوغایی شد  مستی از سر همه حوریان پریده بود و همه هراسان به دنبال محل امنی بودند داشتم زهره ترک می شدم دیدم داداشی نیست همه  در حال فرار از سالن بودند من هاج و واج مانده بودم از ترس جونم خدا خدا می کردم  با تعجب دیدم مردی با لباس صوفی با آرامشی در نگاه رقصان می گفت:

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید

در این عشق چو مردید همه روح پذیرید

بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید

کز این خاک برآیید سماوات بگیرید

ناگهان احساس کردم با مرگ یک قدم  بیشتر فاصله ندارم هراسان با جمع فرار کردم همین موقع از روی تخت به زمین افتادم از خواب بیدار شدم تمام بدنم درد می کرد عجب خواب وحشتناک جالبی بود. نیمه های شب بود پا شدم چراغ اتاقم را روشن کردم اتصالی کرد و برق ساختمون قطع شد. ترس عجیبی داشتم کوران به سمت پذیرایی رفتم. پام به عسلی گیر کرد گلدان کریستال با یک صدای جیرینگ شکست. شانس آوردم صدای شکستن کسی را بیدار نکرد با پای لنگ خودم را به تراس رسوندم نیمه ماه پیدا بود با دلی پر اضطراب روی صندلی کنج تراس نشستم و ساعتها با خودم حرف زدم تا اینکه بالاخره خورشید خانم تو چشمانم زل زد خیلی تشنه ام بود نور خورشید تو آشپزخونه به اندازه ای می تابید که تونستم سمت یخچال برم  در یخچال را باز کردم و به قصد برداشتن آب پرتغال اولین شیشه را برداشتم یهو از دستم سر خورد و افتاد صدای شکستنش خیلی زیاد بود مامان وبابا هراسون به سمتم اومدند بابایی گفت: چی شد

گفتم: هیچی شیشه از دستم افتاد

مامان گفت: برق رفته چراغ روشن نمیشه

گفتم: چراغ اتاقم اتصالی کرده فیوز پرید

بابا به سمت در رفت و چند دقیقه بعد چراغ آشپزخونه روشن شد و شکسته های شیشه آبلیمو  را دیدم با شرمندگی خواستم با دستمال زمین را پاک کنم مامان گفت: لازم نکرده الان خودت را هم  زخمی می کنی

به سمت دستشویی رفتم چراغ رو که روشن کردم یه برقی زد و خاموش شد. به سمت آشپزخونه برگشتم و رو به بابا گفتم :

چراغ دستشویی هم سوخت

مامان با ترس گفت : امروز چت شده

با معصومیت گفتم : تازه گلدان کریستال را هم شکستم

بابا گفت: عجب دختری دارم من

مامان گفت: باید صدقه بدیم تا بلا دور شه

به سمت کیف پولش رفت و 1000 تومانی را برداشت و گفت اینم صدقه

با خیال راحت گفتم 3 تا شد دیگه تمومه

بابا گفت: امروز باید خیلی مراقب باشی دیشب خوابهای خوبی ندیدم

یاد خواب خودم افتادم دلم نیومد اول صبحی تعریف کنم مامان گفت: خوب شیرینی و گل را تو بگیر و بیار دانشگاه ساندیسها را هم ما می گیریم.

گفتم : چشم  بعد از کلاس یه راست می روم شیرینی فروشی بعد گل فروشی تا 12 می رسم دانشگاه، دفاع امیر ساعت چند بود

بابا گفت: ساعت 12:30

گفتم : آخش پس 12 من اونجام

بعد از خوردن صبحانه با ماشین پراید مادر بسمت دانشگاه رفتم مثل همیشه ترافیک بود. شیشه ماشین پایین بود و من با آرامش رانندگی می کردم که  موبایلم زنگ زد گوشی را با دست چپ کنار گوشم گرفتم منیره بود باز با باباش حرفش شده بود و داشت غر می زد که یک موتوری به من نزدیک شد و آدمی که ترک موتور نشسته بود گوشی را قاپید و راننده موتور گاز داد و رفت. پیاده شدم داد زدم آی دزد همه هاج و واج نگاهم کردند اما کسی کاری نکرد و موتوری براحتی از ترافیک گریخت. با خودم گفتم عجب روزیه امروز

با بغض پشت ماشین نشستم و از ترافیک خارج شدم وارد یک خیابان خلوت شدم دیدم از مقابل یک پژو 206 خیابون یک طرفه را با سرعت به سمت من می آید فرمان را کج کردم اما با سرعت کنار ماشینم را سایید و رفت وای خدایا بدنه ماشین را له کرد و فرار کرد باز جای شکرش باقی بود رو در رو تصادف نکردم  با خودم فکر کردم خوابم داره تعبیر می شه نکنه امروز بمیرم

از ترس مرگ زدم زیر گریه خلاصه با چشمانی اشک آلود ماشین را در خیابان امیرآباد جلوی دانشگاه پارک کردم بعد از قفل کردن ماشین  با عجله به سمت دانشگاه دویدم پام سر خورد محکم خوردم زمین با پای زخمی به سمت کلاس رفتم استاد توی کلاس بود و مثل همیشه ته کلاس نشستم اونقدر پکر بودم که استاد گفت: امروز شبیه مترسک شدی

همه خندیدند و من هم پوز خندی زدم و بدون اینکه چیزی بفهمم کلاس را تا ساعت 10 تحمل کردم . پس از کلاس بدون اینکه با کسی حرف بزنم از دانشگاه بیرون زدم به سمت گل فروشی رفتم و یک دسته گل خوشگل گرفتم  شیرینی فروشی هم دو تا مغازه با گل فروشی فاصله داشت دو کیلو شیرینی تر گرفتم . موقع پریدن از جوی با گل و شیرینی رفتم داخل جوی،  دسته گل از ریخت افتاده بود و جعبه شیرینی هم کمی له شده بود همونجا نشستم و خندیدم عابرین اول دلشون سوخت اما بعد با خنده من اونها هم خندیدند خنده من از خوشحالی  این بود  جوی آب نداشت. دسته گل را با جابجا کردن چند تا گل درست کردم به سمت ماشین رفتم وای خدای من شیشه شاگرد را شکسته بودند با تعجب توی ماشین را نگاه کردم  داشپورت باز بود و ضبط ماشین و عینک دودی را برده بودند. با خودم گفتم امروز روز منه یاد قرار ساعت 12 افتادم با خودم عهد کردم تا بعد از دفاع امیر نباید کسی بفهمه چه اتفاقهایی افتاده

برای لحظاتی با خدای خودم حرف زدم و آروم شدم بعد ماشین را روشن کردم و با خاطری غمگین به آزادی رسیدم توی کوچه پشت دانشگاه پارک کردم و ماشین را قفل کردم به سمت دانشکده برق با گل و شیرینی رفتم امیر و زن داداش مامان و بابا توی اتاق کنفرانس نشسته بودند با دیدن من امیر با ذوق گفت: قربون خواهر گلم برم که شیرینی و گل گرفته

با چهره ای ساختگی گفتم: گل و شیرینی هم کمه واسه تو

بابا گفت: زانوی شلوارت را کجا پاره کردی

با تعجب نگاه کردم عجب ناجور پاره شده بود مامان گفت : آخی از پات داره خون میاد

با خنده گفتم : چیزی نیست یه کوچولو افتادم.

خلاصه تا آخر دفاع مثل یک راز تمام حوداث را پنهان کردم قبول دارم که خیلی ها در مورد نحوست روزها شورش رو دراوردن و از هر پیشامدی و دیدن هر چیزی دلیل برای خودشون درست میکنن. منم اصلا این حالتو دوست ندارم. 
حوادثی که در هر روز  برامون اتفاق می افته به خودمونم مربوط میشه ، اما من نفهمیدم انروز من نحس بودم یا اون روز.


+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 23:32  توسط اعظم جلالی  | 

نامه

خانم جمیله سلام.

حالتان خوب است؟ امیدوارم حالتان خوب شده باشد. گلاب به رویتان یادم هست آخرین باری که دیدمتان دماغتان از دستمال جدا نمیشد.

جمیله خانم امروز بر خلاف نامه های دیگر که بعد از نوشتن پاره کرده و در سطل زباله انداخته ام ، این بار میخواهم نامه را بگذارم توی کتاب مرشد و مارگاریتایی که در حین بیکاری می خوانید. داخل کشوی میزتان. همانجا که سوهان ناخنتان را میگذارید.

خانم جمیله تو را به خدا انقدر با این ناخنتان ور نروید، هر بار که من میبینم شما دارید هی سوهان میکشید بهش، دلم ریش ریش میشود.

خانم جمیله راستش را بخواهید خیلی وقت است میخواهم یک چیزی بهتان بگویم رویم نمیشود. راستش هر چی فکر میکردم که چطوری این حرفم را بهتان بزنم که آب توی دلتان تکان نخورد نمیدانستم. تا چند روز پیش که رفته بودم اتاق حسابداری، به خانم رحمتی گفتم: اگر آدم بخواهد یک حرفهایی به کسی بزند ولی خجالت بکشد چی کار باید بکند؟ چطور باید بگوید که طرف ناراحت نشود و از آدم خوشش بیاید؟ خانم رحمتی که انگار کش مویش به من حساسیت دارد و هر وقت من میروم توی اتاقش فورا موهایش را سفت می کند، گفت: باید چند تایی کتاب بخوانی. گفتم: مثلا چه کتابی؟ گفت: رمان. گفتم: رمان چیست! گفت : حرف عاشقان است

خلاصه یک کتاب از کشوی میزش بیرون آورد و به من داد. رمان عشق دوران وبا بود. کتاب را بردم خانه از شب تا صبح خواندم. راستش خیلی خوب بود. خیلی چیزها یاد گرفتم. اما بین خودمان باشد؛ به نظرم خوب نیست خانم سن و سال داری مثل خانم رحمتی از این کتابها بخواند! بیخود نبود وقتی کتاب را میداد، گفت به همکاران نگویم که چه کتابی ازشان گرفتم!

اما برای من خیلی خوب بود، راستش وقتی کتاب را خواندم فکر کردم که الان دیگر میتوانم حرفهایی که خیلی وقت است میخواهم بهتان بگویم، یک طوری بهتان بگویم که حسابی خوشتان بیاید و جواب خوب بدهید و مثل این خانمی که در کتاب خواندم، بعد از خواندن نامه آن را ببوسید عطری که به نامه زدم که شما بویش را دوست دارید. همان عطری است که  میزتان را با آن پاک می کنم! یادتان هست هر وقت میزتان را با شیشه پاککن پاک نمی کردم میگفتید شیشه را اگر با شیشه پاککن پاک کنی بوی عطر میدهد. مثل شما که همیشه بوی عطر میدهید. راستی شنیده ام این عطر را آقای رییس جدید برای شما خریده. به گمانم این دلدادهی شما از شما خواستار است که قول بدهید وقتی با هم عروسی کردید باز هم از این عطر بزنید. در حالیکه من می دانم شما بوی عطر شیشه پاککن را بیشتر دوست دارید.

خانم جمیله خانم!

در طبقه اول ساختمانی که شما در آن کار میکنید، کنار سرویس بهداشتی یک اتاق شش متری هست که دیوارهایش با کاشی سفید بیست سانتی پوشیده شده، ما بین کاشیها با سیمان سفید بند کشی شده، کف اتاق سرامیک است و کابینتهایش پوسیده، اما تمیز است. گوشهی دیوار، کنار پنجرهی رو به خیابان، سماور کهنه ای هست که همیشه روی سرش یک قوری، دارد چای درونش را به اوج طعم میرساند!

خانم جمیله خانم!

در این اتاق یک صندلی زهوار در رفته است که هر از گاهی یکی از موجودات این عالم، از تیره پستانداران دو پای دارای عقل و شعور که روی دو پا راه میرود؛ مینشیند. او زیر پوستش، پشت قفسه ی سینه اش یک چیزی آویزان است که تلپ تلپ صدا میکند به نام قلب! یا همان دل!

خانم جمیله خانم!

مدتی است این قلب به گرمای مهر شما آتش گرفته.

خانم جمیله خانم! این جانور ذی شعور میخواهد به شما بگوید که؛ شما را دوست دارد. اندازه ی تمام برگه چایهایی که تا به حال در قوری ریخته است. به اندازه ی تمام کبریتهایی که برای روشن کردن سماور اداره روشن کرده و بعد فوت کرده تا شعله عمرش را خاموش کند! دوستتان دارد! به تعداد ذراتی که با فشار دادن تلمبهی شیشه پاک کن در فضا منتشر میشود!

خواهش میکنم بغض نکنید. این شیفته ی شما طاقت دیدن اشک شما را ندارد! او قول میدهد که شما را خوشبخت کند و به تمام آرزوهایتان برساند. به الانش نگاه نکنید که مسوول آبدارخانه است. همینطور اگر خوب کار کند و همه از دستش راضی باشند، چند وقت دیگر میتواند رییس اداره شود. باورتان نمیشود؟! مگر این سینه چاک شما کمتر از رئیسهایی هست که هر دو ماه یک بار عوض میشوند؟

اصلا اگر رییسهای خوبی بودند و عرضه داشتند و کارشان را بلد بودند که عوضشان نمیکردند. اگر خوب کار میکردند و از پس مسوولتشان بر میآمدند که مثل شما که الان چند سال است منشی هستید و همهی رییسها از دست شما راضی بوده اند، و اصرار داشتند که فقط شما منشیشان باشید، میگذاشتند چند سال رییس باشند.

اصلا به نظر من این رئیسها اصلا عقل و شعور ندارند. خانم جمیله! باور کنید من امتحان کرده ام. تا به حال همهشان را امتحان کرده ام. هیچکدامشان فرق آب دهان کف کرده را با کف چای نمیفهمند!

برخلاف شما که یادم هست ! یک بار که چای جوشیده برایتان آورده بودم  شما زودی فهمیدید و گفتید: این چایی بوی کهنگی می دهد! راست میگفتید درست مثل عشق من به شما که درون قلبم جوشیده و بوی کهنگی می دهد

همیشه در قلب منی.

منتظر جواب نامه هستم.

کریم خاکباز

***

جمیله خانم سلام! من این نامه را از طرف کریم نوشتم، کریم خاکباز. خودش سواد نداشت من برایش نوشتم. اگر جایی یک طوری نوشته ام که بدتان آمده، ببخشید، تقصیر کریم نیست، همه اش را من نوشته ام. کریم شما را خیلی دوست دارد.

اگر هم یک وقت به نظرتان رسید که کریم مرد رویایی شما نیست، میتوانید به من فکر کنید. من در روستایمان تنها کسی هستم که سواد دارد و از وقتی کلاس پنجمم را تمام کردم بیشتر پسرهای روستا نامه های عاشقانه شان را میگفتند من مینوشتم. درست است که الان زیر دست کریم در آبدارخانه کار میکنم، ولی اگر با هم عروسی کنیم و برویم روستایمان آنجا برای خودم کسی هستم. اگر دلتان خواست و خدا کمک کرد با کریم عروسی کردید، خواهش میکنم این قسمت آخر نامه را پاره کنید و هیچ وقت به کریم نشان ندهید. راستش یک بار مظفر پسر همسایه مان، ازم خواست؛ برای سمیه، دختر دایی رحمانش نامه نوشتم، اما سمیه نامردی کرد و بعد از اینکه عروسی کردند، آخر نامه را به مظفر نشان داد. او هم با بیل به جانم افتاد و دستم را شکست.

دیگر مزاحمتان نمیشوم.

خیلی دوستتان دارم.

امضاء

رستم مزروعی

سپیده بعد از خواندن نامه از خنده روده بر شد. با عجله به سمت آشپزخانه دوید مادرش جمیله خانم را مشغول پختن قرمه سبزی یافت.

با خنده به مادرش گفت:

آقا کریم و آقا رستم چی شدند

جمیله با خنده گفت:

اینا که گفتی یعنی چه

سپیده با تعجب گفت:

مگه میشه یادتون رفته باشه

مادر گفت:

اسم حیوانهایی که داشتیم همه خارجی بودند جک و تام و ... یادم نمیاد اسم ایرانی روشون گذاشته باشم

سپیده گفت:

بازم شوخی، جدی پرسیدم آقا کریم و آقا رستم چه بلایی سرشون اومد

مادر گفت:

من نمی شناسمشون از کجا بدونم

سپیده گفت:

پس این نامه چیه

مادر نامه راگرفت و به سپیده گفت سبزی را سرخ کند و در حالی که کنار گاز  ایستاده بود مشغول خواندن نامه شد

سپیده  به چهره مادر می نگریست هر از گاهی پیازها را هم می زد. جمیله در حین خواندن می خندید پس از اتمام خواندن گفت:

این نامه را از کجا آوردی کی بهت داده

سپیده گفت:

از داخل کتاب مرشد و مارگاریتا توی کتابخونه

مادر گفت:

پس چرا من ندیده بودمش

سپیده گفت:

چطور مگه

مادر  گفت:

20 سال پیش توی یک شرکتی کار می کردم که اسم آبدارچیش کریم بود. بابات اون موقعه رییسم بود. اما آقا رستم یادم نمیاد  

سپیده گفت:

بیچاره آقا کریم و آقا رستم

مادر گفت: من که باورم نمیشه آقا کریم یا آقا رستم یه همچین نامه ای نوشته باشه بیچاره اصلا اهل این حرفا نبود باید نامه رو به بابات نشون بدیم شاید بدونه کار کیه

سپیده گفت: نه مامان بابا بدش میاد

جمیله گفت: چرا بیچاره آقا کریم وقتی مجرد بودم به من پیشنهاد ازدواج داده کار بدی نکرده که تازه خنده داره من می دونم خوششم میاد

جمیله با صدای بلند فریاد زد سامان

با شنیدت این صدا جودی با تکان دادن دمش وارد آشپزخانه گشت و جمیله به جودی گفت:

سگ خوشگلم برو بابا رو صدا کن بیاد آشپز خونه جودی به سمت کتابخانه رفت

سامان که در حال خواندن رمان خاطرات پس از مرگ بود با شنیدن صدا از پشت میز مطالعه بر خاست و به سمت آشپز خانه رفت.

رو به جمیله کرد و گفت:

باز چی شده خانم خوشگله

جمیله گفت:

یه نامه عاشقانه بعد از 20 سال دستم رسیده

سپیده گفت: بابا من پیداش کردم لای کتاب بود

سامان گفت:

نامه کو

جمیله نامه را به سامان نشان داد سامان روی یک صندلی چوبی پشت میز آشپزخانه نشست و با دقت نامه را خواند

سامان پس از خنده بسیار گفت: یعنی تو الان این نامه رو دیدی

جمیله گفت: خوب معلومه

جمیله گفت: تو آقا رستم یادت میاد

سامان گفت: آره یه پسر  خجالتی و کم حرف بود که به آقا رحیم تو آبدارخونه در شستن ظرفها و خرید بیرون کمک می کرد شبیه افعانی ها بود

 

جمیله گفت:یادم اومد اما به نظر من این نامه رو کریم یا رستم ننوشته

سامان گفت: پس کی نوشته

سپیده گفت: عشق هر بیسوادی را شاعر می کنه

سامان گفت: احتمالش خیلی کمه که کریم و رستم بتونند یه همچین چیزی بنویسن اونا فارسی رو هم زوری حرف میزدند چون اصالتا افغانی بودند

جمیله گفت: حق با تو کار اونا نیست به نظرم این خط آشناست سامان گفت: راست می گی شبیه خطه ...     

جمیله گفت: شبیه خط خانم سعادتیه منشی دکتر مقدم

سامان گفت: نه خانم سعادتی شکسته می نوشت

جمیله گفت: شاید واقعا آقا رستم نوشته باشه

سامان گفت: نه نامه بالای دیپلمه یادته اون موقعه ها  که منشی من بودی خیلی خوشگل بودی و خیلی هم به خودت میرسیدی در عین حال جذبه خاصی داشتی در عین حال خیلی شیطون هم بودی و با همه شوخی می کردی ممکنه یکی که باهاش خیلی شوخی می کردی این نامه رو نوشته باشه

سپیده گفت: کار هر کی  بوده خیلی آدم با نمکی بوده

سامان گفت: به جز من خیلیا بودن که تو اون شرکت جمیله رو می خواستند

 سپیده گفت : از بس مامانم خوشگل و با نمکه

جمیله گفت: اگه نامه رو زودتر دیده بودم شاید الان زن آقا کریم شده بودم

سامان گفت: پس بهتر که ندیدیش

جمیله گفت: حیف شد اگه اون موقعه ها می خوندیمش بیشتر می خندیدیم

سپیده گفت: مامان با کی خیلی شوخی می کردی

جمیله گفت : با خنده گفت با آقا رستم

سپیده گفت: جدی نه شوخی

جمیله گفت: من هیچ وقت با کسی جدی شوخی نکردم

سامان گفت: ته هر شوخی به مسئله جدی هست

جمیله گفت: نه هر شوخی

سپیده گفت: این شوخی کار یه آدم باهوش و عاشق بوده

جمیله گفت: شایدم حسود و عاشق

سپیده که هاج و ماج پدر و مادر عاشق را می نگریست. با خنده گفت:

عجب آبدارچیهای باحالی

ساعتها خندیدند و نامه را بارها خواندند  و در شخصیتهای آن شرکت دنبال آدم شوخی گشتند که ممکن است این نامه را نوشته باشد.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 23:31  توسط اعظم جلالی  | 

مریم

مریم هر روز صبح زود با لباس محلی گیلان که شامل دامنی کلوش شلوار و لباسی بلند با جلیقه ، گیوه و چارقدی که موهای بافته شده اش از زیر آن نمایان بود زودتر از بقیه بیدار می شد و ابتدا سماور را روشن می کرد و به سراغ گاوها می رفت و شیرشان را می دوشید عادت داشت موقع دوشیدن از شعرهای محلی بخواند. صدای خوبی داشت گاوها  موقع شنیدن صدای مریم دمشونو تکون می دادند.  حدود 11 سال می شد که مریم این کار را هر روز تکرار می کرد.  بعد از دوشیدن گاوها بند آنها رو باز می کرد مدت ها بود که گاوها یاد گرفته بودند به سمت چراگاه ها برای چرا بروند. بعد از رها ساختن گله مریم با کوزه ای بر سر و کوزه دیگری به دست  با عجله به  چشمه روستا می رفت تا اولین کسی باشد که از چشمه آب بر میدارد. با وجود شیر آب در حیاط خانه هنوز مردم روستا بر این باور بودند که هیچ آبی طعم آب چشمه را ندارد. علاوه بر این باور داشتند که آوردن آب چشمه برای دختران خوش یمن است بخصوص اگر آن دختر اولین فردی باشد که از چشمه آب بر می دارد. در اینصورت بخت سپید به سراغ دختر سحر خیز خواهد رفت.

 اوایل زمستان مریم به همراه پدر و مادرش برای مرزهاي قراردادي  با بيل به سراغ شالیزارشان می رفتند، مرزهائي كه مأمن گياهان وحشي بود و زمين باير را با موتور شخم ميزدند. آنها با پارو يا بيل كناره هاي مزرعه را مرتب مي كردند تا اشكالي پيش نيايد. فصل بهار  یاد آور سبزی و نشاط بود وبهار همراه با سبزی و نشاطش شروع کاری سخت و طاقت فرسا را در زمین های کشاورزی به ارمغان می آورد .در اواخر فروردین و اوایل اردیبهشت با گرم شدن هوا شخم و آبیاری زمین های شالیزار شروع می شد. شالیزارشان سر یک دوراهی نزدیک جاده که یک راهش به ده گیله و راه دیگرش به جنگل می رفت، قرار داشت. دربهار وقتی خورشيد رنگ پريده از لاي ابرها سر بیرون می آورد ، برای بار دوم  شخم زدن را تكرار ميكردند. دو ماه كه از بهار می گذشت بار ديگر شخم زدن از سرگرفته ميشد. قبل از شخم زدن،  علف هاي هرز را – كه در همه جا ميرويیدند – از كنار مرزهاي قرارداردي با پارو بر می داشتند  پس از آن مزرعه را هموار ميكردند و از نخستين روز تا پايان درو مزرعه در آب شناور بود.  از آن پس ديگر زمين را  پرآب نگه می داشتند و ديگر همه چيز در آب خلاصه ميشد، اين كه برفها آب شوند و رودخانه ها جاري باشند و اختلافي پيش نيايد

همراه با جاری شدن آب در زمین های شالیزاری  صدای قورقورو آواز قورباغه ها شروع می شد. به خصوص در تاریکی و سکوت شب. صدای قورقور صدها یا هزاران قورباغه چنان در شالیزارها طنین انداز می شد که هر جانی را به وجد می آورد .مریم عاشق این صدا بود احساس می کرد گروهی به صورت منظم آهنگی را می نوازند که روحش را به شادی و رقص وامیدارد با شنیدن این صدا شادترین ترانه ها را می خواند و ساعتها زیر نور ماه می رقصید.  

اوایل اردیبهشت  ابتدا مقداری برنج را در محلی خزانه می کردند، هنگامی که شروع به آماده كردن خزانه برنج مي شدند براي شيريني و مژدگاني همان روز كه بذر در خزانه پوشيده مي شود، مریم ناني به نام كوماج كه از شير و آرد و رو غن و شكر و... درست مي شد، می پخت  . پس از آنکه بذرها شکفته و از هم باز می شدند و قدری رشد کرده و بصورت نشا   بطوریکه بتوان آن را در دست گرفت، نشاها را توی سبدهایی مرتب می گذاشتند و به سر مزرعه می بردند و در زمین می کاشتند، و در همین موقع بود که مرحله بسیار تماشایی و دیدنی شروع می شد و کمتر کسی می توانست از کنار این مزارع عبور کند و بدون توقف بگذرد ، برای این که آوازخواندن دسته جمعی زنان و دختران  که اشعار عاشقانه محلی را در نهایت لطافت می خوانند خیلی جالب بود. 

در هنگام نشا، شخصي كه پركار و فعال بود و يا صاحب زمين بايد اول شروع به نشا می كرد زیرا معتقد بودند كه بدين ترتيب كار زودتر تمام مي شود. در كارهاي كشاورزي اهالي روستا به كمك هم مي رفتند. مریم به عنوان شخص پر کار اولین فردی بود که شروع به نشا در شالیزار خودشان  و اهالی روستا می کرد. 
مریم و خواهرانش با لباس های رنگارنگ و موهای مشکی و خرمایی بافته شده به چند رشته روی لباس های قرمز و آبی و بنفش که تا روی کمر ریخته می شد با خواندن آواز و رقصیدن دسته جمعی در حین راه رفتن، وارد زمین برنج کاری خود می شدند، آن سبد نشای برنج در دست مادر بود در وسط سایرین، هر یک نفر یک دسته نشا بر می داشت و با دست ریشه را توی زمین که آب و گل مخلوط بود می گذاشت و رد می شد، در همین موقع بود که در تمام این صحرا صدای آوازهای عاشقانه بلند می شد، و آن ساق پاهای بلورین تا زانو توی آب و گل مانند ماهی قرار می گرفت و مانند اشعه آفتابی  که منعکس به زیرآب گردیده بود.

این  زن ها بودندکه نشاکاری و عملیات زراعی منحصرا به عهده آنها بود زنان موقعی که از خانه می خواستند به مزرعه بروند بهترین لباس که رنگ های الوان داشتند می پوشیند دخترها لباسی از رنگ شاد با پارچه های براق در آن روزها می پوشیدند. برای هر نهال برنج، مریم دست کم سه دفعه تا زانو میان آب و گِل که مزرعه برنج را گرفته بود می ایستاد و عملیات (نشاکاری) و قلمه زدن و کارهای دیگر را انجام می داد.

 در نخستين روزهاي شهريور، مریم وقتي پس از گردش غروب دمان به ده باز ميگشت، عطر دل انگيزي از شالي زار در فضاي مه آلود و مرطوب كوچه باغ ها پراكنده می شد، را احساس می کرد عطري كه از آن زندگي بمشام ميرسید و تحرك. رايحه اي مطبوع كه فضارا جلوه اي ديگر ميبخشید. دل مریم از شادی کودکانه ای پر می شد.

مریم از فراز چپرهاي كوتاه، شالي زارها را نگاه می کرد که با ساقه هاي برافراشته كه نسيم را ستايش ميكردند و آسمان را نيايش . از ته دل آرزو می کرد که راهكوره های زمین با آبي – نه سيلاب – سرازير شود و ترانه ي جويباران دور را از قله هاي بلند بياورد به تكه ای از  خاك بسپارد و خاك را بارور سازد.

 درو در نخستين روزهاي شهريور آغاز ميشد. «موسي طارم» گرم را اول شهريور و «موسي طارم» سرد را پانزده شهريور درو ميكردند. هميشه بايد ساعت سعد و نحس را در نظر می گرفتند چه هنگام كشت و چه هنگام درو  به هنگام درو شالیزار به  رنگ خورشید می شد. عطری تند و سرمست کننده فضا را پر می کرد.

کل اراضی زیر کشت در روستا بصورت آبی بود و زمینی به شیوه دیمی اداره نمی شد. آبیاری به عهده مردان روستا بود. زنان همواره در کارهای کشاورزی بیش از مردان سهیم بودند. آنها  حجم عظیمی از فعالیتها  را در فصول مختلف به عهده داشتند. مریم  سه خواهر به سنین 7و 9و 12 ساله و دو برادر 2 و 5 ساله داشت. زمین شالیزارشان مساحتی 2 هکتار ی داشت که تمام مخارج زندگیشان از همین قطعه تامین می شد. روستایشان مدرسه ای نداشت. تامین هزینه تحصیل کودکان از عهده خانواده شان خارج بود.

مریم شاید در نگاه اول زیبا به نظر نمی رسید اما وقتی تو چهره زحمتکش این دختر معصوم نگاه می کردی صورتی کشیده با چشمانی درشت و گرد، بینی استخوانی  لبانی کلفت پیشانی بلند و گونه هایی فرورفته و پوست سفید ککی می دیدی و این چهره جذابیتی داشت که بیش از هر چهره زیبا گیرا بود.

اواخر درو بود که یکی از زنان روستا با شتاب وارد خانه آنها شد و با شادی خبر خواستگاری از ده گیله را به مادر مریم گفت. خانه شان غرق شادی گشت و ترسی سراپای دختری 15 ساله را لرزاند. فردای آن روز 3 مرد و 3 زن به خانه آنها آمدند. مردی حدودا 35 ساله با قدی بلند چهره ای خشن صورتی برافروخته و با موهایی کم و تقریبا تاس خواستگار بود. وقتی مریم سینی چایی را به جلوی میهمانان برد نتوانست بفهمد خواستگار کیست. آخر هر 3 مرد همسن پدرش به نظر می رسیدند. وقتی فهمید خواستگار کیست دلش گرفت و از اتاق به سرعت خارج شد اما نظر مریم برای والدینش مهم نبود این خواستگار شالیزار فراوان داشت و همین برای داماد شدن کافی بود مریم را به زور آراستند و لباسی سپید بر قامتش کردند و سر سفره عقد  عاقد 6 بار پرسید آیا بنده وکیلم و مریم چیزی نگفت مادر مریم در جواب عاقد با سر دادن هله هله ای گفت عروس بله را گفت و همه همه ای به پا شد تا شب مردم روستا از شادی خوردند و رقصیدند. اینها همه برای مریم همچو خوابی باور نکردنی بود همان شب او را بر اسبی سپید سوار کردند و به خانه داماد در روستای گیله بردند. در روستای گیله نیز آن شب تا صبح جشن و پایکوبی بود.

خانه داماد بر بالای کوه قرار داشت کلبه ای با سه اتاق خواب یک اتاق پذیرایی و آشپزخانه نسبتا بزرگی بود حیاطی بزرگ با 5 درخت پرتقال و 3 درخت بهار نارنج و باقچه کوچکی که سبزیجات در آن بود خانه را مثل ویلایی دلربا ساخته بود در روستای گیله، خانه ها فاصله زیادی با هم داشتند و ما بین این خانه ها را درختان سرو و گردو و زیتون تزیین کرده بودند جاده ده خاکی بود و ناهموار ، خانه های ده  بر روی سطوحی ناهموار بر دامنه های کوه ساخته شده بود. خانه داماد در بالاترین سطح قرار داشت وقتی بر ایوان کلبه می ایستادی بر تمام خانه های ده مشرف بودی.

خانواده داماد در کلبه ای نزدیک کلبه آنها زندگی می کردند روابط بین آنها خیلی سرد بود پسرشان را از خود نمی دانستند مریم به مرور فهمید شوهرش مردی کینه ای و خودخواه است که فقط خود را دوست می داشت و منافعش را . همیشه از دیگران توقع داشت و کوچکترین محبتی به کسی نمی کرد حتی به پدر و مادرش

مثل بچه ای 2 ساله بود که همه نیازهایش را اطرافیان باید برآورده می کردند این مرد خیلی زود عصبانی می شد و با فریاد و فش مریم را آزار می داد. گاهی نیز به شدت او را کتک می زد. با کوچکترین مساله زندگی را به کام مریم تلخ می کرد اگر چایی کمرنگ یا پر رنگ بود یا غذا طعم مورد نظرش را نداشت غوغایی به پا می کرد مریم را به سان کنیزی می دید که وظیفه اش  برآوردن نیازهای او بود. گرچه مریم در خانه پدری نیز بسیار کار می کرد اما کارها را به میل خود و با شادی انجام می داد اما در خانه شوهرش علاوه بر کارهای خانه با ایرادهای بی مورد و بد رفتاری شوهرش روبرو بود. در طول روز باید به تک تک فرامین شوهرش گوش می داد و چو ن برده ای مطیع بود مریم می سوخت و می ساخت با کسی درد و دل نمی کرد.

حدود 6 ماهی می شد که مریم به خانه بخت آمده بود  حجم کارهایش چندین برابر گشته بود چون وسعت شالیزارهای شوهرش به  9 هکتار می رسید و تمام کارها به عهده مریم بود. حالا دیگر مریم تنها نبود موجودی زنده  را درونش احساس می کرد. پدر و مادر و خواهرانشان به ملاقاتش آمده بودند و از دیدن این که مریم با این وضعیت باید اینهمه کار کند دلشان به درد آمد. مادر مریم به خواهرش مرجان که حدود 13 سال داشت گفت:

مرجان تو بمان و به خواهرت در کارها کمک کن تا نوازدش به سلامتی بدنیا بی آید

مرجان با خوشحالی پذیرفت.

مریم نتوانست به والدینش بفهماند که این کار موقعیت او را سخت تر خواهد کرد. پدر مریم خود رای بود و از اخلاق دامادش بی خبر بود . آنها مرجان را با مریم تنها گذاشتند و به خانه برگشتند مرجان  کمک بزرگی بود و در همه کارها پا به پای مریم بود. مرجان دختری بود زیبا مهربان کم حواس و پر جنب و جوش از لحاظ هوش هم چندان بهره ای نداشت. مواقعی که دامادشان با مریم بد رفتاری می کرد سریع از اتاق خارج می شد و طوری رفتار می کرد که چیزی ندیده و نفهمیده است.

با نزدیک شدن تولد نوازد مریم دیگر توان کارهای مزرعه را نداشت از اینرو مرجان و شوهرش به کارهای مزرعه می رسیدند. اواخر اسفند بود که درد زایمان جان مریم را به لبش رسانده بود با آمدن مامای ده به خانه آنها نگرانی وجود مرجان را فرا گرفته بود. نوازدی پسر با چشمانی آهویی و چهره ای شبیه مریم پا به عرصه وجود نهاد. مریم از خوشحالی گریست و پسرش را در آغوش گرفت.

مادر و پدر شوهرش برای بار اول بعد از ازدواج به کلبه شان آمدند و با وجود بی احترامی پسرشان مریم پذیرایی گرمی از آنها کرد پسرشان میدانست که آنها برای نامگذاری فرزندش آمده اند پس قبل از اینکه آنها سخنی بگویند گفت نام پسرم شیرزاد است آنها که اخلاق پسرشان را می شناختند تنها گفتند مبارک است.

 

پس از تولد شیرزاد رفتار شوهرش نه تنها بهتر نشده بود بلکه به خاطر گریه های کودک بیشتر مریم را  می رنجاند مریم باید در خارج کلبه کودک را  آرام می کرد تا خواب شوهرش پاره نشود. بارها شده بود که به خاطر نا آرامی های پسرش، مریم تا صبح در حیاط بیدار بود. گرچه شوهرش گاهی با کودک بازی می کرد و رفتار با محبت و پدرانه ای از خود نشان می داد اما خیلی زود از کودک خسته می شد و بد رفتاری می کرد. حدود دو ماهی از تولد پسرشان می گذشت.

 

 مرجان در کارها مریم را  کمک می کرد اما مریم تصمیم گرفته بود مرجان را از غم هایش دور نگه دارد پس از او خواست به خانه شان بازگردد اما مرجان در پاسخ گفت نمی تواند این جواب مریم را شگفت زده کرده بود چرا نمی توانی خواهر جان

-         من الان 4 ماهه  که از شوهر تو حامله هستم

-         تو چه غلطی کردی

-         شوهرت وادارم کرد

-         چند بار خواستم خودم رو بکشم نشد

مریم در حالی که اشک می ریخت اشکهای خواهرش را پاک می کرد. بعد از لحظاتی تصمیمش را گرفت و گفت تو بمان و بچه مرا نیز بزرگ کن به همه بگو فرار کردم.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 23:30  توسط اعظم جلالی  | 

رزومه

حین درس خواندن  کارگر مزرعه بودم وبخشی از خرجی خانواده پای من بود خواهرانم فرش می بافتند مادرم پا به سن گذاشته بود مشکل فشار خون داشت به سختی می توانست کار کند  در اون سال ها پدرم زن جوانی گرفته بود و در روستای دیگری زندگی می کرد. از ترس اینکه سرباز نروم برای کنکور شبها درس می خوندم. دانشگاه فرودسی مشهد رشته کامپیوتر قبول شدم خرج تحصیل نداشتم از طرفی باید به مخارج خانواده هم کمک می کردم. دور از چشم همکلاسی ها به کارگری در ساختمانها مشغول بودم. خوابگاه محیط دلگیری داشت و اکثربچه های خوابگاه خیلی گستاخ و بی چشم و رو بودند اوایل فکر می کردم حواس پرتم و وسالیم را گم می کنم اما به مرور متوجه شدم بچه ها ذاغ سیاموبرای دزدی درآمد ناچیزم چوب می زنند. کار نکردن این بچه شهری های فس فسوی دزد برام عجیب بود از اون عجیب تر طرز فکرشون نسبت به والدینشون بود. اکثرشون پول تو جیبی می گرفتند و از خانوادشون ناراضی بودندچرا به اندازه کافی پولدار نیستند. زندگی با این آدمهای نازپرور و غر غرو اعصابم را خورد می کرد به خاطر همین تمام وقتم را با کار و درس پر کرده بودم. تند تند دلم برای خانواده ام تنگ شد. وقتی به اندازه کافی پس انداز می کردم با کلی سوغاتی به خانه بر می گشتم. از سال دوم دانشگاه تونستم یه کار دانشجویی تو سایت دانشگاه با درآمد ناچیز پیدا کنم. خیلی راضی و خوشحال بودم چون می تونستم ساعتها با کامپیوتر کار کنم. به خاطر لهجه غلیظی که داشتم از دخترهای دانشگاه فراری بودم از نظر دختر های همکلاسی من یک پسر دهاتی درس خون بی کلاس بودم دخترهای دانشگاه از نقطه ضعفم آگاه بودند براحتی با چند تا ناز و قمیش من را خر می کردند تا پروژشون را انجام بدم اوایل اینکار برام لذت بخش بود اما بعدها که متوجه تمسخرشان شدم اینکار رو ترک کردم. یکی از دخترهای همکلاسیم با بقیه فرق می کرد اما خوب خیلی خوشگل نبود تا برم ازش خواستگاری کنم البته شاید بیشتر  به خاطر این بود  که با خودم شرط کرده بودم تا سی سالگی ازدواج نکنم.بعد از اتمام تحصیل به خاطر تبصره ی مربوط به تک پسر بودن خانواده از سربازی معاف شدم.

پس از بازگشت به روستا تنها کاری که توانستم پیدا کنم تدریس بود این کار با روحیه من سازگار نبود از طرفی تمام اهل خانواده به فکر داماد کردن من بودند مادرم سعی می کرد مهری دختر خاله را به چشم من شیرین کند اما فایده نداشت دوستش نداشتم خیلی از من کوچکتر بود و حسی بهش نداشتم. بخاطر فرار از ازدواج اجباری و کار تدریس به سراغ آگهی روزنامه ها رفتم چند جایی درخواست کارم را فکس کردم چون تو شهر و روستا کامپیوتری نبود. یکی از آگهی ها نوشته بود برنامه نویس مجرد آشنا به زبان انگلیسی خیلی برام جالب بود فکر کردم حتما برای سفر خارج از کشورلازم است. به خاطر همین رزومه را دوباره بازنویسی کردم و مجرد بودن و آشنا به زبان انگلیسی را اضافه کردم و آمادگی خودم را برای سفرهای خارجی اعلام کردم.

چند روز بعد یک خانم به خانه زنگ زد صدای گیرا و مهربانی داشت. از من خواست برای مصاحبه روز 4 شنبه  ساعت 5 بعدازظهر شرکت باشم. آدرس شرکت تهران عباس آباد بود. با خوشحالی قبول کردم.

چهارشنبه ساعت 1 ظهر به میدان آزادی رسیدم. سوار اتوبوس شدم حدودای ساعت 3 نزدیک شرکت بودم ناهار نخورده بودم  از سوپر مارکت کیک و نوشابه خریدم و با دلهره خوردم. یک ساعت و نیم حول شرکت پیاده روی کردم ساعت 4:30   زنگ شرکت را فشردم. شرکت طبقه سوم یک آپارتمان قرار داشت حدود 150 متر با 3 اتاق و یک پذیرایی بود. تمام فضا را با کامپیوتر پر کرده بودند. به سمت میزی رفتم که خانم زیبایی با آرایش ملایم نشسته بود گفتم رمضانی هستم

با خنده گفت: آقای رمضانی شما هستید چه جالب

گفتم: مصاحبه داشتم

با دست خانمی را در گوشه دیگر نزدیک اتاق در بسته نشانم داد و گفت: خانم منشی ایشان هستند

متوجه شدم با خنده همکاران دیگر را صدا می زند و مرا به آنها نشان می دهد. خنده و نگاه تعجب آمیز آنها توجه ام را جلب کرده بود با شک به خودم نگاه کردم با شک زیب شلوارم  کفش و لباسم را وارسی کردم ظاهرا مشکلی نداشتم.

منشی گفت: امرتون

گفتم: رمضانی هستم

من را به اتاقی که ظاهرا اتاق انتظار بود راهنمایی کرد فرمی را پر کردم که در آن تمام مشخصات کاری و زندگی سوال شده بود  دقایقی بعد مردی حدودا 50 ساله  وارد اتاق شد. مصاحبه 1 ساعت بطول انجامید بیشتر از سابقه  کار وضعیت خانوادگی و محل زندگی ام را پرسید. آخرهای مصاحبه به زبان انگلیسی برگزار شد تا از صحت تسلطم بر زبان انگلیسی مطمئن شود. بعد گفت خوب یک سفر کاری دو هفته ای  به سوئد داریم باید پاسپورتتو زود بگیری و بدهی به منشی 20 روز دیگه  25 مهر ظهر برای سفر اینجا باش

با خوشحالی خداحافظی کردم به خوابگاه محمد که از همکلاسی های لیسانسم بود رفتم محمد شاگرد اول بود و بدون کنکور فوق لیسانس قبول شده بود. مصاحبه را برایش تعریف کردم باورش نمی شد چنین کاری به من پیشنهاد شده باشد. 3 روز بعد پاسپورت را به منشی دادم و بی صبرانه منتظر 25 مهر بودم. پروژه درسی محمد مانع می شد تا  فکر  کنم چرا روز اول کاریم باید تو سفر باشد. 25 مهر با شادی و دلشوره به شرکت رفتم. یک خانم جوان با جثه ای ریز و  صورتی گرد و جذاب به همراه  مدیر عامل راهی فرودگاه شدیم. خانم جوان دختر مدیر عامل بود. خانم جوان بسیار دلبری می کرد در نگاه و رفتارش نازی نهفته بود که عقل آدمی را زایل می کرد. خلاصه سفر کاری به سفر عاشقانه تبدیل گشت. چنان محو این دختر شده بودم که هیچ مکانی را تشخیص نمی دادم مدیر عامل هم بیشتر ما را تنها می گذاشت هدف شرکت در کنفرانس کامپیوتری بود. اما دل من گرفتار شده بود روز سوم مهسا گفت: تا به حال عاشق شدی

با خجالت گفتم :نه

گفت: احساس می کنم تو همونی هستی که باید

گفتم: منظورتون چیه

گفت: عاشقت شدم با یک نگاه

گفتم : من هم دوستون دارم

خلاصه همون جا مثل ندید بدیدا قرار مرارامون گذاشتیم که هر چه سریعتر با هم ازدواج کنیم

تو عالم هپروت سیر می کردم تنها نگرانیم پدر مهسا بود با کمال ناباوری رضایت داد. احساس می کردم خوشبخت ترین و خوش شانس ترین مرد روی کره زمینم. نفهمیدم کی تهران  برگشتیم   مهسا گفت مادر بزرگم حالش خیلی بد است باید هر چه زودتر عقد کنیم وقتی ماجرا را برای محمد تعریف کردم گفت خر شدی حتما یک کاسه ای زیر نیم کاسه است خر نشی برو تحقیق کن

گفتم : حسودی نکن عشق تحقیق نمی خواد

گفت: خری بیچارت می کنند

گفتم: چیزی ندارم که بخواهند استفاده کنند

خلاصه مرغ من یک پا داشت . مادرم با ناباوری قبول کرد جمعه به تهران بیاید تا شاهد عقدمان باشد. بدون هیچ مهریه ا ی مهسا زن من شد.

به آپارتمانی که پدر مهسا داده بود رفتیم اوایل همه چیز زیبا بود اما به مرور متوجه چاقی روز افزون مهسا شدم.  آری او باردار بود و من نمی دانستم و این بود زندگی که به خاطر سادگی رزومه و افکارم به باد داده بودم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 22:53  توسط اعظم جلالی  | 

جدایی

من حدود نه ماهی است که با بابک عقد کردم. اختلافهای زیادی با هم داریم اما همدیگرو خیلی دوست داریم خانواده هامون به شدت با این وصلت مخالف بودند به خاطر اختلاف طبقاتی و فرهنگی و اعتقادی که با هم داشتیم. بابک متعلق به یک خانواده سلطنتی از بازمانده های قاجار است و من متعلق به یک خانواده معمولی با پدری کارمند و مادری خانه دار هستم. عشق بابک به من از اولین روزی بود که من وارد آزمایشگاه مدار الکترونیکی شدم به محض دیدن من مثل  چوب خشکش زد البته من زیبایی ساده ای دارم با قیافه شیطون و در عین حال آرام هستم. از اولین نگاهش احساس کردم صیادی است که می خواهد مرا در دام خود گرفتار کند حس خوبی نسبت به این نگاه نداشتم بنابراین وانمود کردم کسی را ندیدم. اما بابک از آن روز به بعد هر روز در کمین من بود و مرا هر لحظه تعقیب می کرد سال بالایی بود و کلاسهایش با من یکی نبود اما من او را در تمامی کلاسهایی که داشتم می دیدم. الهام می گفت فقط دفاع از پروِژه اش مانده تا فارغ از تحصیل شود هر جا که می رفتم مثل یک سایه تعقیبم می کرد همین موضوع باعث شده بود تمامی بچه های برق به این موضوع پی ببرند و گاهی با نشون دادن بابک در چند قدمی کلاس یا آزمایشگاه من را غافلگیر کنند. این موضوع مرا بشدت عذاب می داد که عجب آدم گستاخی است یک روز تصمیم گرفتم حالش را بگیرم تا منظورش را بگوید یا دست از سرم بر دارد. ساعت 2 بعد از ظهر بود آزمایشگاه ابزار دقیق با دکتر مشیری کلاس داشتم. بعد از این که وارد آزمایشگاه شدم سریع کیفم را روی صندلی گذاشتم از آزمایشگاه خارج شدم . در چندی قدمی در ایستاده بود به محض دیدن من با صدایی وحشت زده سلام کرد با حالتی خشمگین گفتم  دنبال کسی می گردید با حالتی دستپاچه گفت دنبال نیمه گم شدم با خنده گفتم کمکی از من ساخته است گفت بله می توانم با شما تو کافی شاپ صحبت کنم

خلاصه توی کافی شاپ با آن زبان چرب و نرمش چنان مرا شیفته خودش کرد که من نفهمیدم کی بله گفتم . برای خواستگاری به خانه ما آمدند خانه ما در بلوار کشاورز بود خانه آنها در الهیه بود با ماشین بنز آمده بودند ماشین پدر من پرشیا بود مادر و خواهر بابک به محض ورود به خانه بی حجاب شدند  با لباسی آستین کوتاه و یقه ای بسیار باز  و دامنی کوتاه و شیک  و موهایی آراسته در مقابل من و مادرم که هر دو با کت و دامن و روسری بودیم بسیار عجیب بود پدر و مادرم به خاطر این اختلافها مخالف بودند. نصیحتهایشان را می شنیدم  اما من به عشق و آزادی می اندیشیدم و نه چیز دیگر از آنجا که عزیزدردانه خانه بودم بر خلاف میلشان با این وصلت در تمامی لحظات مرا همراهی کردند. حدود 1 ماه پس از خواستگاری در محضر با حضور خانواده هایمان عقد کردیم.  بابک تازه کار بود و درآمد زیادی نداشت من هم دانشجو بودم و گاهی در دبیرستانها تدریس می کردم. هر دو تصمیم گرفته بودیم روی پای خودمون بایستیم و از کسی کمک نگیریم اما در مورد اجاره خانه مشکل داشتیم با اصرار پدر و مادر من در طبقه دوم خانه پدری زندگیمان را شروع کردیم .از آنجا که در مراسم عروسی اختلاف بسیاری داشتیم تصمیم گرفتیم بدون عروسی برای ماه عسل به  مسافرت شمال برویم. به  ویلای خانواده بابک در کلاردشت رفتیم . همه چیز خیلی عالی بود. عادت داشتم عشقمو به هر زبونی بیان کنم. اگر یک تکه کاغذ به دست می آوردم و رویش کلامی ساده می نوشتم  و روی آینه می چسباندم و بعد از خانه بیرون می رفتم . سر راه به خانه آمدن یک تخم مرغ شانسی می خریدم تا شانسش را امتحان کند و ذوقش را هنگام بازگشتن به دوران کودکی نظاره گر باشم. همیشه موقع راه رفتن در خیابان دستش را در دست می گرفتم  و گاهی با فشاری ملایم چیزهایی را به او یاداور می شدم. هر شب چند صفحه ای از یک رمان برایش می خواندم با اینکه فیلم دوست نداشتم با علاقه ای کاذب به همراه بابک  نگاه می کردم. ابتدا همه چیز طبیعی جلوه می کند ولی بعد متوجه  شدم  که حرفهایی که می زنیم  هیچ ربطی به هم ندارند . در واقع هر دو ناشنوا بودیم و هر کس برای خودش حرف می زند و حرف دیگری را نمی شنید .

روزها کار می کردیم و شبها خسته به خانه بر می گشتیم . کمی حرف می زدیم ولی حرف هم را نمی شندیم . در واقع هر کس درباره چیزی که میخواست  حرف می زد و دیگری هم در جواب از خودش می گفت.

بر خلاف من بابک عاشق مهمانی بود هر هفته در یک مهمانی حضور داشتیم من به خاطر بابک حاضر به رقصیدن در جمعی شده بودم که هیچ لذتی بجز شرمساری برای من نداشت اصولا رقصیدن را دوست داشتم اما نه در هر جایی ، اوایل بابک فقط با من می رقصید و فقط به من توجه می کرد اما از آنجا که من خیلی ساده می رقصیدم و لباسهای رسمی می پوشیدم خیلی کم آرایش می کردم بابک ترجیح می داد من نرقصم البته این باب میل من هم بود. اما دیدن رقص بابک با خانمهای زیباتر و شیکتر واقعا آزار دهنده بود دست خودم نبود یک دفعه ناراحت می شدم. ترجیح می دادم  برم تو خودم و کمی با خودم خلوت کنم . عمیق  که می شدم  به احساس حسادت در وجودم پی می بردم . با این شرایط من هنوز بابک را دوست داشتم  بعد از مهمانی ها معمولا با حالت غمزده در خانه از بابک دوری می کردم و خلوت می کردم .

بعد از مدتی تصمیم گرفتم از بابک بخواهم یا این مهمانی ها را نریم یا اگر می رویم او با کسی نرقصد. بابک با خنده فقط با یک کلمه جوابم را می داد و آن کلمه حسود بود. مهمونی های کذایی همچنان هر هفته بود بر خلاف میل من ما شرکت می کردیم. بابک بی پروا با زنان در مهمانی ها حرف می زد و آنها را تمجید می کرد. با جملاتی مثل به به چه خانم زیبایی چه لباسی چه قامتی و ... به مرور روابطمون سردتر می شد و من بیشتر تو لک می رفتم و احساس می کردم بابک دیگر دوستم نداره دیگر احساساتم را بیان نمی کردم . دیگر عاشق نبودم بر خلاف اوایل زندگی که به بابک انرژي مي‌دادم  او را سرشار از احساس خوب بودن مي‌كردم  در نتيجه او هم مستعد انرژي دادن مي‌شد. خیلی حسود و نکته سنج شده بودم دیگر آماده بخشش تسليم گذشت و فداكاري نبودم همین رفتارهای من باعث شده بود که بابک هم در لاك خودخواهي و خودشيفتگي برود و مداوم از من ایراد بگيرد  هر دو پس از مدتي احساس کردیم که از انرژي تهي شدیم ديگر تن به فداكاری نمي‌دادیم . گاهی یادمون می رفت زن و شوهریم و مثل دو آشنا رفتار می کردیم.  خیلی وقت بود که هر دو احساس می کردیم طلاقی خاموش و بی صدا بینمون رخ داده است. تا اینکه یک روز موقع شام وقتی گفتم یادت می آید که مریم تو مهمانی چی گفت؟

گفت : نه چی گفت

گفتم : مریم گفت من متاهلم اما آزادی یک مجرد را دارم یعنی آمادگی رابطه جدید با آدمهای دیگر را دارم

گفت: باز تو پیش خودت فکر کردی این چرندیات چیه می گویی دروغگو کی مریم چنین جمله ای گفت

با بغض گفتم : تو بگو پس چی گفت

گفت: من متاهلم اما آزادی یک مجرد را دارم

گفتم : خوب من هم همین را گفتم فقط تهش برداشت خودم را هم گفتم

گفت: تو همیشه غلو می کنی یادت می آید می گفتی حقوق استادها 800000 تومانه بعد  دیدی که اشتباه می کنی

گفتم : من چیزی را که شنیده بودم گفتم

گفت: همه می گویند تو دروغ می گویی حتی خانم ظفری( منشی شرکتی که بابک در آن کار میکرد)

این را که گفت اتش گرفتم آخر من تنها کاری که در تمام زندگی با بابک انجام نداده بودم دروغ گفتن بود با این خانم منشی هم دو سه بار تلفنی صحبت کرده بودم. نمی دانم چرا چنین حرفی زد

گفتم: من کی با منشی حرف زدم که دروغ هم گفته باشم تازه اگر فکر می کنی من یک دروغگو هستم خوب چرا با من زندگی می کنی طلاق بده و برو با یک راستگوی طناز و رقاص ازدواج کن.

بغض و نفرت تمام وجودم را گرفته بود به حالت قهر از خانه زدم بیرون ساعتها به آزادی و خوشبختی فکر کردم. چند روزه که هر چی فکر می کنم به نتیجه نمی رسم.خیلی دوست دارم بتونم با خودم کنار بیام همه ی موضوع این چند ماه برام خط هایی بود که روی یه نقشه کشیده شده اند.خطوط قرمز مهمی به نام مرز؛نمی دونم واقعا چه طوری و چرا چند تا خط فرضی تونستن انقدر آدمها رااز هم جدا کنن.چطوری می شه که این خطوط قرمز انقدر در تعیین سرنوشت آدمها مهم هستند.خیلی دوست دارم به همه جای دنیا برم و ببینم آدمهای خوشبخت بین کدوم خطوط قرمز زندگی می کنن؟!!خیلی دوست دارم برای چند روز این خطوط از روی نقشه ها پاک بشن ،تا همه ی آدمها ی خوشبخت و آدمهای بدبخت همدیگرو ببینن .اینها همه اش حرفه.آدمها در بین خطوط فرضی زندگی می کنن ولی نه از اون نوع قرمز که روی نقشه ها می کشن.آدمها لابه لای خطوطی زندگی می کنن که توی ذهن خودشون می کشن .لابه لای میله های قفسی که خودشون می سازن شاید برای اینکه بیشتر احساس امنیت کنن.یه وقتایی فکر می کنم روح من متعلق به هیچ زمان و مکانی نیست ولی نمی دونم چرا این احساس همیشگی نیست.تصور این همه آزادی یه وقتایی از اسارت دشوارتره و همه ی مشکل اینه

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 22:52  توسط اعظم جلالی  | 

سرباز ایرانی

ساعت دو بعد از ظهر بود نزدیکای عید بود و سارا و زهرا مشغول تمیز کردن اتاق مصطفی بودند. اتاقی که 16 سال بود که کسی توش نخوابیده بود. تنها وقتی کسی تو اون خونه دلش می گرفت می رفت اونجا و در را می بست و یه دل سیر گریه می کرد .

زهرا که درحال تمیز کردن کمد بود به مادر گفت: مصطفی اینهمه رختخوابو می خواست چی کار کنه

مادر گفت: پسرم قرار بود داماد بشه

زهرا گفت: مگه داماد چند دست رخت خواب می خواد نکنه می ترسیدی قحطی رختخواب بیاد

مادر گفت: خوب  برا بچه هاشم دوخته بودم  حسودی نکن واسه توام چند دستی گذاشتم کنار

زهرا گفت: من غلط کنم حسودی کنم من اگه جاهاز نخوام کی رو ببینم

مادر گفت: اگه نخوای میدم زهره

زهرا نفس عمیقی کشید و گفت: نمیخواد بذل و بخشش کنی راستی چرا اینا اینهمه گل منگولین این گوزنه چیه رو این لحاف

مادر گفت: اون گل منگولیا گلدوزین میدونی چقدر وقت گذاشتم تا گل منگلی بشه خانم

زهرا گفت: آخه اینا دیگه مد نیستن

مادر به زهرا گفت: مگه لحافم مد داره دختر

زهرا گفت : معلومه، اینا لحافهای عهد بابا قورین

مادربا خنده گفت: زهرا تو کی می خوای بزرگ شی

زهرا گفت: هیچوقت

سارا گفت: دیشب خواب مصطفی رو می دیدم

زهرا گفت: مگه روزی هست که خوابشو نبینی

همین موقع زنگ در را مردی فشرد. ثمین به سمت در رفت و در را گشود. مردی را دید با موهای جو گندمی و قدی بلند و پوستی سبزه و چشمانی خسته و ریز و چهره ای حیران که به او خیره شده بود. ثمین گفت: شما باید دوست خاله زهرا باشید چرا تنها اومدید . مرد خندید و گفت : پس تو دختر زهره ای

ثمین گفت: بله

مرد زهره ای  را به یاد می آورد که 12 ساله بود حال او دختری 6 ساله داشت چقدر روزگار سریع  گذشته بود بدون لحظه ای درنگ. ثمین با خنده گفت: بفرمایید

مرد گفت: اسمت چیه؟

ثمین با ناز گفت: ثمین، اسم شما چیه

مرد گفت: دایی

ثمین گفت: چه اسم عجیبی

از حیاط گذشتند و برای دایی حیاط تازگی داشت حیاطی که او به یاد می آورد بسیار بزرگتر و سر سبزتر از این حیاط بود حالا نیمی از حیاط را سه ماشین اشغال کرده بود. در مقابل ساختمانی 3 طبقه را می دید که قبلا نمایش آجرهای 3 سانتی بود حال  با سنگ فرش مرمر سفید رنگ با حاشیه های طلایی ساختمانی ناشناخته و جدید را میدید. درخت توت تنها خاطره ی دست نخورده کنج حیاط بود. به سمت درخت رفت و لحظاتی به درخت خیره شد ثمین روی تابی که جلوی درخت بود نشست و گفت درخت دوست دارید

دایی گفت: آره این درخت رو خیلی دوست دارم

در همین حین مردی با صدای بلند گفت: کی بود بابا

دایی به ثمین گفت: اسم بابا چیه؟

ثمین گفت: علی

دایی گفت: فامیلیت چیه ؟

ثمین گفت: عیوبی

دایی به فکر فرو رفت یعنی می شود علی عیوبی زنده و شوهر خواهرم شده باشد. مصطفی وعلی در سال سوم دبيرستان هم كلاسي بودند .يكي از روزها مصطفی به علی گفت مي آ يي به جبهه برويم .او هم نگاهي به مصطفی كرد و به شوخي گفت : مگه از جونم سير شدم .مصطفی هم بدون اينكه چيزي بگويد بعد از تعطيلي مدرسه به منزل رفت .چند ساعت بعد درب منزل به صدا در آمد در را كه باز كرد با تعجب او را ديد گفت خير باشد بفرماييد داخل ، ولي او در جواب گفت : هر چه زود تر مداركت را آماده كن  برويم تا دیر نشده است براي اعزام به جبهه ثبت نام كنيم . مصطفی از آنهمه شور و اشتياق تعجب كرد و گفت همين آلان عكس و پوشه و رضايتنامه از كجا بياورم .در عوض علی با چهره اي مصمم گفت برو و آماده شو ما سنمون دو رقمی شده 17 سال داریم احتیاج به رضایت نامه نداریم .

علی به حیاط آمد و دخترش را با مردی کنار درخت دید به سمت آنها رفت مصطفی با نگاهی حیرت زده مردی را میدید که شباهت کمی با نوجوانی که میشناخت داشت علی گفت: ببخشید شما ؟

لحن صدایش عوض نشده بود مصطفی گفت : همون بی معرفت که یه تیکه از گوششو تو بصره جا گذاشت

علی با دقت به گوشهای مصطفی نگریست آری گوش سمت راست یه تکه نداشت مگر ممکن بود بعد از این همه سال او اینجا ایستاده باشد. علی با ناباوری گفت : مصطفی و آغوشش را گشود و مردی را در آغوش گرفت که به همراه او با چند نفر ديگر براي شناسايي منطقه عملياتي رمضان رفته بودند. موقع بازگشت به خاكريز ایران كه رسيدند، فرمانده گفت: چيزي را جا نگذاشتيد؟ مصطفی گفت: چرا آقا محمود جا گذاشتيم. گفت: اي بابا حالا چه خاكي به سرمان كنيم؟ گفت: البته چيزي كه جا گذاشتيم چندان مهم نيست فرمانده گفت: چي جا گذاشته ايد گفت: یه تیکه از گوش من، .فرمانده گفت: یه تیکه گوش؟ خدا بگويم شما را چه كار بكند كي مي خواهيد آدم شويد؟

مصطفی گفت: بی معرفت مگه تو شهید نشدی من فاتحه ات رو بالا سر جنازت خوندم .

علی گفت گلوله به حلقم خورده بود من صدای فاتحه تو و فرمانده رو می شنیدم اما توان سخن گفتن نداشتم بعد از رفتن شما پای یکی از بچه ها را به سختی گرفتم فهمید هنوز زنده ام نجاتم داد

مصطفی گفت: خیلی سگ جونی

علی گفت: چه کنم دوست توام دیگه

مصطفی گفت: حال پدر و مادرم چطوره

علی گفت: همه خوبن نگران نباش

مصطفی گفت : چند تا بچه داری

علی گفت: همین یه دونه است

ثمین گفت : بابا دایی مصطفی است؟

علی گفت : آره بابا

مصطفی ثمین را در آغوش گرفت و بوسید بوی زهرا را میداد. آخرین باری که زهرا  را دیده بود 6 سال داشت.

علی گفت همین جا بمون من برم بهشون خبر بدم دارن خونه تکونی میکنن

مصطفی گفت : باشه مواظب باش شوکه نشن

علی گفت: نگران نباش بلدم

کلمه خونه تکونی مصطفی را یاد سنگر تکونی انداخت. سنگر تکونی دم عید سنّت‌ شده‌ بود سنگر گودالی‌ کوچک‌ در سینه‌ سخت‌ کوه های‌ سنگی‌ بود‌؛ اطراف‌ آن‌با کیسه‌ گونی های‌ پر ازخاک‌ محصور می شد و ورقه‌ای‌ فلزی‌ در نقش‌ سقف‌ بود. چند کیسه‌گونی‌ و مقداری‌ خاک‌ نیز حکم‌ بتون‌ آرمه‌ و آسفالت‌ بام‌ را داشتند‌. یک‌ لایه ‌کلفت‌ مشما که‌ بر روی‌ آنها می‌کشیدند‌، پشت‌ بام‌ سه‌ چهار متری‌ کاملا ایزوگام ‌می‌شد. پنجره شان بجای شیشه گونی زخمتی بود.
سنگر تکانی‌ بهانه‌ای‌ بود که‌ شکل‌ و شمایل‌ سنگر را هم‌ بفهمی‌ نفهمی‌ عوض‌ کنند‌. پتوها را از کف‌ نم‌ گرفته‌ سنگر بیرون‌ می‌بردند‌. با آب‌  رودخانه‌ای‌ که‌ آن‌ سوی‌تپه‌ بود،  پتوها را می‌شستند‌.پر کردن‌ سوراخ‌ موش ها یک‌ وظیفه‌ مهم‌ بود. نه‌ گچ‌ داشتند‌، نه‌ سیمان‌. مجبور بودند‌ یک‌ تکه‌ سنگ‌ با لبه‌های‌ تیز، در دهانه‌ ورودی‌ لانه‌ شان‌ فرو کنند ‌ولی‌ موشها هم‌ بیکار نمی‌نشستند، پاتک‌ می‌زدند و در کمتر از یکی‌ دو روز، از جایی‌ دیگر که‌ اصلاً احتمالش‌ را نمی‌دادند‌، کانال‌ می‌زدند و راه‌ خروج‌ پیدا می‌کردند.  موشها هر چه‌ که‌ بودند، دست‌ کمی‌ از عراقی ها نداشتند و دشمن‌ محسوب‌ می‌شدند. کاسه‌ و بشقاب‌ها از دستشان‌ امان‌ نداشت‌. اگر تنبلی‌ می‌کردند‌ و ظرف‌ غذا را نمی‌شستند‌، نیمه‌های‌ شب‌ با صداهای‌ «شلپ‌ شلپ‌» بیدارمی‌شدند‌ و می‌دیدند‌ موش ها با زبان‌ خود کاسه‌ها را برق‌ انداخته‌اند! «پاتک‌» زدنشان‌ هم‌ کم‌ از عراقی ها نداشت‌. نصف‌ شب‌ فریاد سربازها‌ به‌ هوا می‌رفت‌. یکی‌ انگشت‌ پا را گاز می‌گرفت‌، یکی‌ دست‌ را و یکی‌ می‌پرید توی‌ صورت‌.

مصطفی در حالیکه ثمین را در آغوش داشت به سمت حوض حیاط رفت حوض کمی بزرگتر شده بود قبلا دایره ای بود حال مستطیلی گشته بود یاد آخرین باری که داخل حوض بود افتاد 14 ساله بود عموزاده هایش در حیاط دنبالش بودند تا او را به داخل حوض بیندازند و او به دایی رحمانش پناه برده بود دایی رحمان هم نامردی نکرده بود و او را داخل حوض انداخته بود.

زهرا پدر و مادر به سمت حیاط دویدند نزدیکیهای حوض زهرا و سارا ایستادند و او را به دقت نگاه کردند. مصطفی ثمین را روی زمین گذاشت و پدر را شناخت چقدر شکسته شده بود تمامی موهایش سفید شده بود و خمیدگی در قامتش نمایان بود. به سمت پدر رفت و او را در آغوش کشید شانه هایش را بوسید اشک چشمان همه را سیراب کرده بود مادر به سمتش دوید و گفت پسرم. پدر خود را از آغوشش دور ساخت و مادر جای پدر را در دستان باز مصطفی پر کرد مصطفی با گریه مادرش را بویید و بوسید. نوبت زهرا گشت با ناباوری با  برادرش روبوسی کرد. مصطفی گفت: چقدر بزرگ شدی فسقلی

زهره و برادرش مرتضی نیز به نوبت او را در آغوش گرفتند دقایقی فقط گریستند و خندیدند. الهام زن برادرش نیز به جمع کسانی که دور مصطفی حلقه زده بودند پیوست. مصطفی الهام را شناخت  شب قبل از فرار به جبهه زن و شوهر شده بودند. مصطفی بارها به مادرش گفته بود هنوز بچه است و سنی ندارد از همه مهمتر حسی نسبت به دختر خاله اش ندارد اما مادر دست بردار نبود. تا اینکه شب قبل از فرار او را غافلگیر کردند دختر خاله را با صیغه ای که توسط دایی رحمان  خوانده شد به عقد او در آوردند. حال الهام را با بچه ای در شکم می دید که دوشادوش برادرش ایستاده است.

مادر گفت : علی جان به قصاب بگو یه گوسفند واسه  قربانی بیاره

علی به سمت کوچه رفت تا قصاب را خبر کند.

مصطفی به یاد آورد در جبهه ، غذا نداشتند. يكسره كنسرو مي خوردند. از خوردن كنسرو خسته شده بودند يك روزفرمانده پولی داد گفت: برويد  چندتا گوسفند بگيريد و بياوريد اينجا بكشيد و بخوريد. رفتند و چهار تا گوسفند خريدند. يكي به سنگرشان رسید  شهید ميرزايي گوسفندشان را كه كشتند جگرگوسفند را همانجا خام برداشت و فرار كرد. هر چه بچه ها دنبالش مي دويدند در حين فراركردن همة جگر را خام خورد.

پدر رو به مرتضی گفت امشب باید سور بدیم و خانه رو چراغونی کنیم. مرتضی گفت: چشم و خانه را بسمت تدارک سور ترک کرد.

زهره گفت چرا نمیایید خونه

مادر گفت: بچم از خستگی رنگش زرد شده

پدر گفت: خدایا شکرت سالم  رسوندیش خونه

مادر گفت: دیدی گفتم یه روز بر می گرده

همه با هم به سمت اتاق پذیرایی طبقه اول رفتند و روی مبل سلطنتی رنگ و رو رفته ای نشستند.زهره و زهرا و الهام برای اینکه پدر و مادر را با فرزندشان تنها بگذارند به بهانه پذیرایی به آشپزخانه هجوم بردند.

زهرا گفت: حتما اسیر بوده

زهره گفت: دست آمریکایی ها درد نکنه که رژیم صدام رو نابود کردند

الهام گفت: حتما جز اسیرهای مخفی بوده که الان آزاد شده

مادر ، پدر و پسر تنها ماندند.  لحظاتی به هم خیره ماندند و با شادی همدیگر را نگریستند.

پدر گفت: اگه خسته ای برو تو اتاقت استراحت کن خیلی وقت داریم حرف بزنیم

مصطفی گفت: من به اندازه کافی این همه سال استراحت کردم می خوام یه دل سیر ببینمتون و حرف بزنم

مادر گفت: هر چقدر دلت می خواد حرف بزن فدات شم

مصطفی گفت : صدام پس از اشغال خرمشهر قصد داشت جنگ را خاتمه داده و امتیاز خرمشهر را برای خود نگهدارد. از سوی دیگر فرماندهان ایرانی با اطلاع از این قصد تصمیم گرفتند با گرفتن منطقه‌ای از خاک عراق  پایان عادلانه‌ای به جنگ بدهند. به این ترتیب عملیات «رمضان» شروع شد. به قصد تصرف شهر بصره ما به 3 گروه تقسیم شده بودیم . از سه محور هجوم خود را آغاز کردیم و با عبور از میادین مین و تله های انفجاری و دیگر موانع ، مواضع دشمن را در هم کوبیده و راه پیشروی را باز نمودیم. در میان ناباوری دشمن ، خودمان را به نزدیکی شهر بصره رساندیم. به طوری که چراغ های شهر را به وضوح می دیدیم . اما به علت خالی ماندن جناح راست و فشار دشمن بر آن نقاط ، نیروهای جنوب در معرض خطر محاصره قرار می گرفتند. پس به ما دستور عقب نشینی دادند. در حین عقب نشینی از رودخانه نهر کیتبان بودیم که من بر اثر سهل انگاری در حین عبور از پل داخل رودخانه افتادم  رود مرا به روستایی برد.  وقتی چشمانم را گشودم خود را کنار نخلستانی یافتم برای اینکه لو نروم که ایرانی هستم لباسهای سربازیم را داخل نهر انداختم . و  با لباس زیر مخفیانه وارد روستا شدم در حیاط یکی از منزلها لباس عربی آویخته شده به بند را دزدیدم و ان لباس را با اینکه تنگم بود پوشیدم و از آن روستا خارج شدم به روستای دیگری به نام جيكور در سواحل شط العرب  نزدیک بصره رسیدم. پیر مردی مشغول چرای گوسفندانش بود از آنجا که عربی نمیدانستم خود را به لال بودن زدم. پیر مرد باورش شد و به من غذا داد. آنقدر نقش لالی را خوب بازی کردم که تمامی ساکنان آن روستا مرا لال پذیرفتند. نخلستان و طبیعت آن روستا بی نظیر بود پیر مرد چوپانی گوسفندانش را به من سپرد پس از چند ماهی دخترش را به عقدم در آورد حنانه زن مهربان و باهوشی بود خیلی سریع فهمید من لال نیستم اما برای زنده ماندنم چیزی به کسی نگفت. چون تمامی مردم آن روستا صدام را دوست داشتند یا از رژیم بعث می ترسیدند. خلاصه من سالها زندگی آرامی داشتم تنها نگرانیم شما بودید

پدر گفت : پس چرا به ما خبری ندادی

مصطفی با حسرت گفت: نمی شد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 13:6  توسط اعظم جلالی  | 

گل رز

ساعت دو بعدازظهر مردی با دسته گلی وارد آسانسور شد. مرد در طبقه دوم به سمت راست رفت.

مرد گفت :خانم جمشیدی

صدا در راهروی طبقه دوم پیچید کارکنان شرکت از شنیدن این صدای بلند غافلگیر شذند. خانم جمشیدی در اولین پارتیشن 7 نفره مشغول برنامه نویسی بود.این  مجموعه با پارتیشن های کوتاهی از چهار طرف از بقیه سالن جدا شده بود بخشی از درب ورودی راهرو  در این پارتیشن قرار داشت. آبدارچی به سمت مرد رفت

مرد گفت: خانم جمشیدی

خانم   آبدارچی گفت: می رم صداش کنم

مرد همانجا ابتدای درب ورودی ایستاد.

خانم به سمت میز خانم جمشیدی رفت و گفت :

دم در یه آقا با دسته گل منتظرته

خانم جمشیدی گفت: با دسته گل (با خنده گفت) شوخی می کنید

خانم  آبدارچی گفت: شوخی نمی کنم دم در با تو کار دارند

خانم  آبدارچی با شتاب از اتاق خارج شد.کنار در خانم جمشیدی با تعجب به مرد گفت:

سلام شما

مرد گفت: خانم جمشیدی

خانم جمشیدی گفت : بله

مرد دسته گل را بسمت خانم جمشیدی گرفت و گفت: این گل برای شماست

خانم جمشیدی گفت: من، حتما اشتباه می کنید

مرد گفت: این کاغذ را ببینید

روی کاغذ نوشته شده بود شرکت داده کاوی طبقه دوم خانم جمشیدی

خانم جمشیدی با شگفتی گفت: بله حق با شماست

با شادی پنهانی در دل دسته گل را از مرد گرفت و محو زیبایی دسته گل شد و در خیال خود مرد رویایی را تصور کرد که دسته گل را فرستاده بود.  9 گل رز قرمز  با برگهایی سبزی تزیین شده بود و کاغذی شکلاتی با یک گل سپید حول گلها حلقه زده بود. بوی رزها شیرین و تازه بود. مرد کاغذ آدرس را نیز به خانم جمشیدی داد و خداحافظی کرد و رفت.   

ورود خانم جمشیدی با دسته گل به اتاق همه همکاران را شگفت زده کرد. آقای معمار مردی بود خوش اخلاق و در کار حرفه ای، معماری نرم افزار بر عهده او بود. آقای کفترباز مرد مهربان و خونگرمی که با دیدن هر زن زیبایی آنان را تمجید می کرد در دل تمام زنان را دوست می داشت علاقه خاصی به سایتهایی داشت که می توانست با زنان زیبای بیشتری آشنا شود. از اینرو لقب آقای کفترباز را داشت.خانم سر به هوا دختری بود هیجانی که سعی می کرد همه آدمها و رفتارهایشان را درک کند گاهی در فهمیدن دیگران ناموفق بود تمام کارهایش عجولانه و بی پروا انجام می داد. و آقای دست و دل باز مردی بود خسیس و همه کاره و هیچ کاره در تمامی بخشهای پروژه در گیر بود و کمتر از همه در شرکت حضور داشت. چراکه در شرکتهای دیگر نیز کار می کرد. اصولا مرد حرف بود تا عمل این هم یکی از ویژگهای دست و دلبازیش بود. همه با خنده به خانم جمشیدی که غرق رویا بود، کنجکاوانه نگریستند. خانم سر به هوا گفت:به به چه گل خوشگلی

آفای معمار گفت:مبارکه

آقای کفترباز گفت: به سلامتی

آقای دست و دلباز گفت: به چه مناسبتیه

خانم جمشیدی گفت: نمی دانم حتی نمی دانم کی فرستاده

خانم سر به هوا گفت: حتما یک کارت توی دسته گل هست خوب نگاه کن

خانم جمشیدی گفت : هیچی نیست خوب گشتم

آقای معمار گفت: الان زنگ می زنه

آقای کفترباز گفت : امروز روز تولدته

خانم جمشیدی گفت : نه

خانم سر به هوا گفت: دسته  گل را از کی گرفتی

خانم جمشیدی گفت : از پیک

خانم سر به هوا گفت: خوب ازش نپرسیدی گل را کی داده

خانم جمشیدی گفت: نه هم هل شده بودم و هم اینکه باورم نمی شد این دسته گل برای من باشد

خانم سر به هوا گفت: خوب حتما یادت رفت بپرسی پیک از کدوم آژانس اومده از کجا معلوم پیک بوده؟

خانم جمشیدی گفت: آره فقط وقتی گفتم از کجا معلوم که این گل برای منه یک آدرس به من داد که روش نوشته: داده کاوی طبقه دوم خانم جمشیدی

خانم سر به هوا گفت: چه عجیب آدرس دقیقی داده

آقای دست و دلباز گفت : من میدونم یک  ضبط صوت توش جاسازی شده

آقای کفترباز گفت: از کجا معلوم بمب نباشه

آقای معمار گفت: نه ماجرا عاشقانه است پلیسی نیست

آقای دست و دلباز گفت: یک مرد خوش تیپ پولدار فرستاده

خانم سر به هوا به آقای دست و دلباز گفت: پس کار شما نبوده

آقای کفترباز گفت : کار کی می تونه باشه

خانم جمشیدی گفت: نمی دونم خدا کنه سرش به تنش بی ارزه

آقای معمار گفت: باید دید چه مردهای مجردی تو شرکت کار می کنند

آقای کفترباز گفت: من به متاهل ها بیشتر مشکوکم اگه مجرد بود با افتخار می اومد و میگفت دوستت دارم جرم که نیست

خانم سر به هوا گفت: من حتی به شماها هم مشکوکم البته بجز آقای معمار که خانمش را خوب می شناسم و در عشقش به  همسرش هیچ شکی ندارم

آقای دست و دلباز گفت: من عمرا یک همچین دسته گل گرانی حتا بعدها برای زنم بگیرم

خانم سر به هوا گفت: هر کی بوده می دونسته نباید تعداد گل  را زوج گرفت

آقای دست و دلباز گفت: مگه چند تا گله

آقای کفترباز گفت: کار آقای دست و دلباز نیست حتی نمی دونه تعداد گلها چند تاست

همه خندیدند و تایید کردند

خانم جمشیدی گفت: خطش خیلی ابتداییه و دست خط آدرس را به آقای معمار نشان داد و آقای معمار گفت جمشیدی را شبیه حمیدی نوشته شاید برای تو نباشه تو این طبقه جمیدی یا حمیدی نداریم؟

خانم سر به هوا به آدرس نگاه کرد و گفت : به وضوح جمشیدی نوشته

آقای کفترباز گفت: خطش زیر دیپلمه

آقای معمار گفت: معلومه یا گل فروش نوشته یا پیک موتوری

آقای کفترباز گفت: ممکنه خودش نوشته باشه

خانم سر به هوا گفت: بهتره از مجردا شروع کنیم و خطهاشونو تست بگیریم

آقای دست و دلباز گفت: هر کی بوده خیلی دست و دلباز بوده

آقای کفترباز گفت: پس تو نخریدی پس از لیست مشکوکها خط می خوری

در همین حال مدیر که مردی حدودا چهل ساله بود وارد اتاق شد با آقای معمار صحبت کرد .

آقای کفترباز آهنگ مشکوکم من به تو مشکوکم را زمزمه کرد موجب خنده بی پایان  همکاران شد.

صحبت مدیر و آقای معمار 3 دقیقه بطول انجامید و مدیر از اتاق رفت با رفتن مدیر خنده های یواشکی بلند گشتند و خانم سر به هوا گفت: مدیر هم زن داره هم بچه کار این بیچاره نیست

آقای کفترباز گفت: بدتر خوب اینجور آدما هستند که زیر آبی می روند

آقای معمار گفت: مدیر اولا از این پولا خرج نمی کنه دوما اصلا اهل این حرفها نیست باید به دنبال یک آدم مجرد و عاشق باشیم

خانم سر به هوا اسم مجردین مشکوکی که به ذهنش می رسید و نامها را به آقای معمار نشان داد 3 نام نوشته بود که دو  نام اول در داده کاوی کار می کردند و نام سوم بصورت پروژه ای خارج از شرکت کار می کرد. آقای معمار با دقت به نامها نگاه کرد و با دهانی باز و سری کج و یک چشم بسته مشغول فکر کردن شد. بعد از چند لحظه نام سوم را خط زد و گفت: خسیسه محاله یه همچین گلی بخره

خانم سر به هوا گفت: ولی من بهش شک دارم

آقای کفترباز گفت: منم ببینم اسامی مشکوک رو

اسامی را به دقت نگاه کرد و گفت من هم مثل خانم سر به هوا به نام سوم مشکوکم البته معلوم میشه چون اگه کار اون باشه امروز حتما میاد داده کاوی تا عکس العمل ما را ببینه

خانم سر به هوا گفت: راستی امروز آقای سین نیومده من به آقای سین هم مشکوکم

آقای سین در همان اتاق روبروی خانم جمشیدی می نشست. پسر سنگین و موقری بود که بندرت سخن می گفت وی در همان چند روز اخیر مشغول نامزد کردن بود و خانم سر به هوا این موضوع را نمی دانست

آقای معمار گفت: نه من چیزی می دونم که تو نمی دونی نمی تونه کار آقای سین باشه

آقای  معمار گفت: خانم جمشیدی بهتره گل را وارونه بگذارید توی سطل آشغال تا عکس العمل آدمهای مشکوک رو ببینیم

آقای کفترباز گفت: خیلی پیشنهاد خوبیه چون سوژه با دیدن گلش تو سطل آشغال آنا سکته می کنه

همه کارکنان با صدای بلند خندیدند. در همین حین یکی از افراد مشکوک مجرد وارد اتاق گشت و باز آقای کفترباز آهنگ مشکوکم من به تو مشکوکم را خواند و خنده همه را برانگیخت.

خانم جمشیدی به آقای مظنون گفت: بیا یه جمله بنویس اینجا

آقای مشکوک که متوجه دسته گل شده بود با تعجب گفت چه گل زیبایی امروز مگه چه روزیه

خانم سر به هوا با خنده گفت: نه آقای مشکوک این کاره نیست

خانم جمشیدی آقای مشکوک را وادار به نوشتن همان آدرس کرد اما خطشان خیلی فرق می کرد

آقای مشکوک با خنده گفت: حتما می دونی کار کیه سر کارمون نذار حالا به چه مناسبتیه؟

خانم جمشیدی گفت: به خدا نمی دونم کار کیه

آقای مشکوک گفت: چه جالب خیلی زود معلوم می شه نگران نباش

آقای جمشیدی با خنده اتاق را ترک کرد.

خانم جمشیدی گفت وای بهتره این گلها رو ببرم بگذارم یخچال تا خراب نشوند. با دسته گل از اتاق خارج شد

خانم آبدارچی در راهرو به خانم جمشیدی گفت: گل از طرف کی بود

خانم جمشیدی گفت: نمی دونم

خانم آبدارچی گفت: حتما خواستگاره

خانم جمشیدی به سرعت از راهرو خارج شد

خانم سر به هوا گفت: چقدر خانم جمشیدی مهربونه من اگه بودم گل بدون نشونی را قبول نمی کردم تازه اگه با شرایط خاصی دستم می رسید می انداختمش سطل آشغال چون دوست ندارم کسی سر کارم بگذارد

آقای کفترباز گفت: جدی می گی

آقای دست و دلباز گفت: خوب شد گفتی چون من می خواستم یه دسته گل بی نشون برات بگیرم

خانم سر به هوا گفت: باید یاد بگیری گل را برای کسی بگیری که تو رو بخواد نه برای من که می خوام سر به تنت نباشه

صدای سوت چوپانی حواسشان را پرت کرد این صدای موبایل آقای سپیدی بود مردی با پوستی سبزه موهای کم پشت متمایل به کچلی از وسط سر، ته ریشی و دماغی بزرگ و افتاده و چشمانی ریز ودهانی //بزرگ آنقدر بزرگ که// براحتی یک نعلبکی در آن جا میگرفت. آقای سپیدی که صدای موبایلش را از راهرو شنیده بود دوان به سمت میز خود رفت. آقای کفترباز که متوجه آقای سپیدی شده بود با صدای بلند گفت: فهمیدم گل رو کی خریده

همه همزمان با تعجب پرسیدند کی

او گفت: من می دونم کار آقای سپیدیه من متوجه نگاهش شده بودم خیلی عاشقانه خانم جمشیدی را همیشه نگاه می کرد.

همه ازخنده منفجر شدند. خانم جمشیدی در حالیکه با جمع می خندید در فکر خود به تمامی آدمهایی می اندیشید که دوست داشت گل را خریده باشند.

 با صدای هر  سوت چوپانی(آهنگ موبایل آقای سپیدی) آقای کفتر باز با اشاره و جمله عاشق بیچاره همه را می خنداند. آقای کفترباز با خنده حال مرد چوپانی را توصیف می کرد که نمی تواند مستقیم بگوید دوستت دارم. همکاران تا پایان آن روز به افراد مشکوک فکر کردند و خندیدند. هیچ کدامشان نتوانستند کدی بنویسند چون فکرشان مشغول بود. خانم جمشیدی با ذوق آرزو میکرد مرد رویاهایش باشد. به شدت منتظر تلفن آن مرد بود که با افتخار خود را معرفی کند و از سر کار گذاشتن این همه آدم لذت ببرد  همه همکاران از خانم جمشیدی خواستند به محض مشخص شدن سوژه آنها را با پیامک آگاه سازد. ولی هیچ پیامکی در رابطه با این موضوع دریافت نکردند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 17:29  توسط اعظم جلالی  |